📚 #حکایتیبسیارزیباوخواندنی
فردی چند گردو به بهلول داد و گفت:
«بشکن و بخور و برای من دعا کن.»
بهلول گردوها را شکست و خورد ولی دعایی نکرد.آن مرد گفت:
«گردوها را میخوری نوش جان،ولی من صدای دعای تو را نشنیدم!»
بهلول گفت:
«مطمئن باش اگر در راه خدا دادهای،خدا خودش صدای شکستن گردوها را شنیده است!»
@emamali_lib_qom
در بخش هایی از کتاب اثر مرکب میخوانیم
نام کتاب:اثر مرکب
آیا شنیدهاید که میگویند: «آن که آهسته و پیوسته برود. برنده میشود؟» آیا داستان لاکپشت و خرگوش را شنیدهاید؟ خانومها، آقایان! من مثل آن لاکپشت هستم. اگر به من وقت کافی دهید، هر کسی را، در هر زمانی و در هر رقابتی شکست میدهم. چرا؟ نه به این خاطر که بهترین یا باهوشترین یا سریعترین شخص هستم، بلکه به این خاطر پیروز خواهم شد که عادتهای مثبتی را در خودم پرورش دادهام و در به کار بستن آن عادتها هم، ثبات و پایداری دارم. در کل جهان کسی نیست که بیشتر از من به ثبات و پایداری اعتقاد داشته باشد...
برای خواندن ادامه کتاب به کتابخانه(امام علی) مراجعه فرمائید
@emamali_lib_qom
برای ثبت نام در کتابخانه (امام علی)مدارک لازم را بیارید
@emamali_lib_qom
کتاب های جدید در
رده سنی نوجوان رسید
برای خواندن کتاب ها جدید به کتابخانه (امام علی) مراجعه فرمائید
@emamali_lib_qom
نام کتاب:مربای شیرین
نویسنده: هوشنگ مرادی کرمانی
در قسمت هایی از این کتاب می خوانیم
زبانش را درآورده بود. یکوری کجش کرده بود. دندانهایش را فشار میداد روی زبان. هی زور میزد. سرخ شده بود. چهجور. وا نمیشد. هرچه زور زد باز نمی شد. «عجب. بالاخره بازت میکنم.» زانو زد کف آشپزخانه، شیشه را گذاشت بین دوتا پایش. با دست چپش شیشه را قایم چسبید. انگشتهای دست راستش را گذاشت دور شیشه. هرچه زور داشت آورد تو بازو هایش. در شیشه را پیچاند. نه، نشد. «یعنی چه؟» «در شیشه مربا باز نمیشه۰۰۰
برای خواندن ادامه کتاب جذاب(مربا شیرین)به کتابخانه (امام علی) مراجعه کنید
@emamali_lib_qom
نام کتاب:نه تر و نه خشک
نویسنده:هوشنگ مرادی کرمانی
در قسمت هایی از این کتاب می خوانیم
روز عاشقی دلخسته با پر و بال خاکستری از روی بام پرید. بال زد و بال زد و بال زد... از کنار دودکشها رد شد. زنی را دید که کنار رودخانه داشت با آب یخ صورت بچهاش را میشست. صدای گریهی بچه را شنید و گذشت... زنی دیگبهسر را دید که توی دیگش خالی خالی بود. دل کوچکش گرفت، اما به بال زدن ادامه داد. از کویر گذشت و رسید به کوههایی که نوکشان را برف گرفته بود، اما از آنها هم گذشت تا رسید به شهر. در شهر احساس تنهایی پرنده بیشتر شد. دلش بیشتر گرفت. تا اینکه چشمش افتاد به پنجرهی باز قصر پادشاه که پشت آن دختری مثل پنجهی آفتاب نشسته بود و این شد شروع داستان دلدادگی پرنده و دخترک...
برای خواندن کتاب جذاب(نه تر نه خشک)به کتابخانه (امام علی) مراجعه فرمائید
@emamali_lib_qom
🔴کتاب دوست خوب همه ی ما
«علم چندان که بیشتر خوانی در تو نیست نادانی»
@emamali_lib_qom
از دشمــنان برند شـــکایــت
به پیشِ دوست
چــون دوســت دشمن اســت،
شکــایت کجا بریم...؟!
سعدی
@emamali_lib_qom
#حکایتیبسیارزیباوخواندنی
مردی خروسی داشت که به پشت بام فرار کرد و به خانه یکی از همسایه ها رفت. صاحب خروس هم در خانه ی همسایه ها را میزد و دنبال خروسش میگشت. مردی که خروس در خانه اش بود ناگهان صدای در را شنید و چون حدس زد صاحب خروس باشد، آن را بلافاصله زیر عبایش پنهان کرد و در را باز کرد. تا مرد را دید که نشانی خروس را میگرفت سریع گفت: "به حضرت عباس قسم خروست به خانه ی من نیامده است." ولی دم خروس که از گوشه عبای مرد بیرون زده بود بهترین شاهد بر دروغ بودن حرف آن مرد داشت. صاحب خروس هم نگاهی به مرد انداخت و گفت: "دم خروس را باور کنم یا قسم حضرت عباس"
@emamali_lib_qom