اصلا تحمل آدم انرژی منفی ، بد مود ، ناامید از زندگی ، بدبین به آینده و غرغرو رو ندارم !
یعنی حتی لحظه ای ...
سریع هم فازشون میگیرتم و انرژیم رو میارن پایین ...
مهم نیست چه مشکلی دارید چون خودم هم کم مشکل نداشتم
اما وقتی در معاشرت با منید لطفا نگاه های ناامیدانه دارک خسته مآبانه و اینجوریتون رو برون ریزی نکنید چون من اصلااااا دوست ندارم و اذیت میشم
آدم بشاش و بی شیله پیله و امیدوار و موحد و روشن بین و بیخیال دوست دارم...
آدمِ اینجوری نه از بی مشکلی و خوشی ای که زده زیر دلش
آدمی که با وجود مشکلاتی که ذاتی زندگی همه آدماست باز هم اینجوریه...
امشب یک خانمی دیدیم
با موی لخت شلاقی
بدون روسری
با آرایش وحشتناک
قبل شروع تجمع
لنز ها آبی
لباس ها به غایت تنگ
حاضر به مصاحبه تصویری نشد ، میگفت شوهرم نمیدونه اومدم بیرون نمیخوام تصویر بگیرید ازم
ولی از ترامپ و آمریکا و هرچیزی مربوط به اوناست متنفرم
میگفت از ماشین آمریکایی حتی بدم میاد
در این حد انزجار
میگفت به شوهرم گفتم اگر من داشتم میمردم و فقط داروی آمریکایی میتونست منو خوب کنه ، بذار بمیرم ولی داروی آمریکایی نده بهم
عجیبه جهان آدما....
خداروشکر به خاطر این همه نعمت
خانواده
سلامتی
هوش
خلاقیت
زیبایی😅
دوستای زیاد
سقف بالاسر
غذای گرم
چشم ، توانایی دیدن
زبون حرف زدن
گوش شنیدن
ایرانی بودن
شیعه به دنیا اومدن
شوت نبودن ، تو باغ بودن
هوا
آب
خورشید
و...و...و...
خداروشکر
بیدار شدم
بدو بدو
جلسه ی اول
تا جونم میکشید حرف زدم و توضیح دادم
حالا بدو بدو
جلسه ی دوم ، باز حرف زدم حرف حرف حرف
میایم بیرون بدو بدو تاکسی که میم ر به سر کارش برسه ...
بهش میگم تحملت رو ندارم ، میگه به چشم همکار بهم نگاه کن که بتونی تحملم کنی
هوا بهاریه
میگه این هوا عکس نداره ، قیافه ی چلونده شده م رو جا میدم تو قابش و طبق معمول نمیتونم مثل آدمیزاد وایسم تو عکس و خودمو کج و کوله میکنم
۶ به مرضیه قول دادم برم خونه شون عید دیدنی ، میدونم وقت خواب نمیرسه ، میخوام چشمامو فقط ببندم که خستگیش در بره و بعد پاشم دوباره حاضر شم
مثل احمق ها جواب رفیعی رو میدم و میفتم تو بحثی که باید تا تهش برم و طومار طومار طرف مقابل رو محکوم کنم
مثل روانی ها خسته ام ، با همون سردرد های همیشگی ، ناهار رو بابام درست کرده ، میگه مامانت که هیچ وقت نیست من میخوام مامان بشم
میگم اتفاقا چقدر به تو میاد که مامان باشی و به اون میاد که بابا ...
مامانم زنگ رو میزنه ، از لقمه کردن غذا برای موکب های شب برگشته
یهو همه میخوریم قَد هم ، من ممدحسن شقایق و مامانم و بابام ، همه دارن تند تند روزشون رو تعریف میکنن ، یک مکالمه ی کوتاه ولی حال خوب کن
به بابام میگم وقتی خسته ام یا به مشکلات فکر میکنم یاد شما که میفتم انگار قلبم لبخند میزنه
خانواده م رو دوست دارم از ته دل
و لحظه های معمولی کنارشون برام ارزشمنده وخوش میگذره
حتی بیشتر از کنار دوستام
بدو بدو میرم خونه ی مرضیه
روح چریکی ای که هلول/حلول کرده درونم این مدت خسته م کرده، نیاز داشتم به یک مهمونی دخترونه...
یک ساعت و نیمه جمعش میکنم باید برگردم