انقدر تو شهر کتاب موندیم که علف زیر پامون سبز شد ، نمیدونم چی ؟ از کی ؟ و کجا شنیده بود!؟ ولی اصرار داشت کتاب های صادق هدایت رو براش بخرم !
طبق معمول یک نه گنده بهش گفتم و تهش رسید به آلیس در سرزمین عجایب ، فضای حال خوب کُن جینگیلی جات و لوازم تحریر روحمون رو سبز کرد تو طبقه ی پایین، اومدیم بوهو ی قشنگم و همه ی نون سوخاری های سالاد سزار رو خورد و اجازه نداد حتی یکیش رو بردارم ، یه حرف عجیب زد و گفت اگر کتاب بخرم و نخونم عذاب وجدان میگیرم ، پرسیدم چرا؟ گفت چون بهش خمس میخوره نخونده بمونه😐😐
میز بغلیمون یه دختر پسر بودن که برای آشنایی ازدواج اومده بودن کافه
به حرفاشون خیلی جدی گوش کردیم و به دروغ های پسره خندیدیم
میخواستیم کافه رو به تجمع پیوند بزنیم و باید بیشتر میموندیم
شقایق تو کیفش از خونه کتابِ در دست مطالعه ش رو آورده بود ، اون کتاب خوند و من اومدم کانال هارو بالا پایین کردم و در نهایت درود بر خواهر داشتن و سلام بر امنیت روانی ای که آدم کنار اعضای خانواده ش داره
هدایت شده از راز مجنون[معراج]
این توییت مشترک و هماهنگ همه مسولای جمهوری اسلامی فقط در جواب یاوه گویی ترامپ و مزدور های خارجی نبود بلکه دهن اونایی که با لباس انقلابی گری تفرقه افکنی میکنن هم بست.
الحمدلله ، الحمدلله ، الحمدلله.
ایران حسین تا ابد پیروز است🔥
https://eitaa.com/rmeraj1998
امروز بر تنبلی و اهمال کاریم غلبه کردم و تو پویش جانفدا ثبت نام کردم😅
خدا قبول کنه🤓
من واقعا هنوز در درک انسان هایی که عکس تکی شوهرشون رو میذارن پروفایل عاجز موندم😅
یعنی چی خب؟
عکس دونفره بذاره لااقل
فلسفه ی پروفایل رو میدونی بزگوار ؟
بیو و پروفایل در هر اپلیکیشن و پیام رسانی معرف تو قراره باشه
مثلا داری با کبری چت میکنی ، عکس شوهرش ممد قلی جلو چشمته
اخه یعنی چی؟😅
منظور چیه
یعنی شوهرت تویی
یا تو شوهرتی
یا مثلا از این فازهای یک روحیم در دو بدن😅
یا چی
برا من توضیح بدید😅
امام نوشت🚬
من واقعا هنوز در درک انسان هایی که عکس تکی شوهرشون رو میذارن پروفایل عاجز موندم😅 یعنی چی خب؟ عکس دون
من تاالان فکر میکردم اینکه هرچی میگم کلی فحش و برداشت غلطه روانه م میشه ناشی از تعصب و افراطی بودن برخی افراد این کاناله ، الان میبینم نه واقعا برخورد شما کار تعصب و افراط در یک ایدئولوژی و عقیده نیست
بحث واقعا و فقط خنگیه
چون جدیدا هر مطلب غیردینی و سیاسی و روزمره ای هم میذارم یه پیام هایی میگیرم که مجبورم هی بیام منظورم رو توضیح بدم توضیح بدم و توضیح بدم
کلا بعضی ها نمیفهمن
موضوعش هم فرق نداره
کلا تصمیم دارن نفهمن
مثلا نمیدونم چرا من باید برای یک همچین مطلب ساده ی نسبتا فانی در مورد پروفایل هم یه پیام هایی بگیرم که مجبور بشم بیام توضیح بیشتر بدم
مثلا انقدر بعضی ها کودن هستن که نفهمیدن مراد این بحث توجه و علاقه به همسر نیست ، بحث بی معنی بودن حرکته ، مثلا من از گذاشتن عکس دونفره با همسر اصلا بدم نمیاد و استقبال هم میکنم ، بحث این چیزها نیست ، بحث اینه عکس تکی همسر یه جوریه
مثلا من تو پروفایلم عکس دوتایی با بابام میذارم ولی عکس تکی بابام رو نمیذارم
اینا فهمش انقدر سخته که نیازه من باز بیام توضیح بدم !!!
یا مثلا طرف نوشته چه ربطی داره الان مثلا طرف عکس آقای خامنه ای رو بذاره حس میکنی داری با آقای خامنه ای چت میکنی ؟
من واقعا ناراحت میشم از سطح و بهره ی هوشی شما ، شما در بقیه ی ساحات زندگیتون هم همینقدر خنگید ؟
نمیتونید فرق شخصیت حقیقی و حقوقی رو بفهمید ؟! فرق عکس آقای خامنه ای با عکس تکی شوهرتون رو بفهمید !
اینکه لازمه بعد هر پیام ساده حتی کلی از بدیهیات رو توضیح بدم انقدر که چرت و پرت میگید خیلی ازم انرژی میبره
وایییییی
یکی نوشته یعنی چی که پروفایل و بیو باید معرف تو باشه ما توضیح و معرفی به کسی بدهکار نیستیم😐😐😐😐
بعد من میگم خنگ ، میگید خودت چه خری هستی مگه و میگید نگاه از بالا به پایین داری...
خب من اصلا نوکر شمام نگاه از کف موزائیک به شما دارم ولی قبول کنید خنگید بعضی هاتون دیگههههه
انقدر زیاد پیام های اینجوری درمورد این قضیه پروفایل گرفتم که صبح پاشدم جا خوردم
گفتم وا
مگه من چی گفتم
یا چقدر غیر واضح گفتم که اینا انقدر تو در ودیوار برداشت کردن و پیام دادن!
یکی گفت ۳۰ میلیون جمعیت جانفدا داشتن تو جمعیت ۹۰ میلیونی ایران،یعنی از هر ۳ نفر تو ایران یک نفر آماده هستن خرخره ی آمریکا و اسرائیل رو بِجَوَن ...
خیلی خوشم اومد :)
زیرِ آفتاب مِلوی اتاق از صبح با شقایق خودمون رو حبس کردیم برای امتحان فرداش، یک درس میخونم و خلاصش رو براش میگم ، همو بغل میکنیم و چرت میزنیم ، یک درس میخونم و خلاصه ش رو براش میگم ، یه کاسه آش میخوریم ، یک درس میخونم و خلاص ش رو براش میگم و لواشک میخوریم و کشتی کج میگیریم ، یک درس میخونم و خلاصه ش رو براش میگم و از ترک دیوار جک میسازیم و مثه دیوونه ها الکی میفتیم رو هم و میخندیم 😅
و این بود داستان جمعه ی اردیبهشتی ما