بعد مدتها که اومدم بیرون بیشتر به این نتیجه رسیدم که عاشق خونهام. البته از سه سال پیشم کمتر مردم گریز شدم🙏
حس شششم میگه یه اتفاق بدی افتاده و مطمئنم افتاده فقط من بلد نیستم چجوری باهاش مواجه شم.
یه جورایی یکی از فوبیاهام اتفاق افتاده که فکر نمیکردم حداقل به این زودی باهاش مواجه شم.
به اون بدی که فکر میکردم نبود ولی حتی فکرش باعث میشد حالت تهوع بگیرم.
واقعا احساسات دهن آدمیزادو سرویس میکنه