_تو فقط از شروین بزار و ما قلبمون پر بکشه بره یه جای دیگه:]]
+این فصل های تار و تیره رو با شروین میشه گذروند؛)
امحا
بیا که گریه کنیم برای بیمهری بهوقتِ آبانها
که
رد
اشکهایت
هنوز
معلوم
است
که
رد اشکهایت
دارم به روزایی که با هودی مشکیم تو تراس با یه لیوان شیر گرم، کتابِ هایدی رو میخوندم؛ نزدیک میشم و تنها خوشحالی اینروزام محسوب میشه
در کنار هزاران ایکاش؛
کاش نمیزاشتن به اینجا برسیم!
کاش نمیزاشتن من و امثال من وقتی از برادر یا جیگر گوشه مون خداحافظی میکنیم؛
گوشه ذهنمون یادش بیوفتیم و ناخوداگاه زمزمه کنیم
میبوسمت؛
شاید این آخرین دفعهس...