امحا
اینجا همه چیز خوبه گرما خوبه سرما خوبه قهر و گریه و خنده؛ همه چیز خوبه اما همینکه ازینجا بیرون میرم
وقتی اینجام فراموش میکنم که آدم خوبی نیستم
اینجا از منی که آدم خوبی نیست؛ دورم
خیلی دور
تا حدی که به یاد نمیارمش
بهش مبتلا شدم
با لبخند عمیقی بهش نزدیک میشم اونقدری که خودمو دیگه نبینم و تنها چیزی که چشم غرق خونم میبینه فقط خودش باشه
حتآ تمام ساعتهایی که اکسیژن توی سینهم دست و پا میزنه و تقلا میکنه و برای نجاتش ریههامو بین دستاش خفه میکنه؛ درگیرشم
درگیرشم و میخوام غرق شم