eitaa logo
امحا
66 دنبال‌کننده
610 عکس
24 ویدیو
0 فایل
تیکه‌های بهم وصل‌شده‌ی یه ابر؛ ابری که بارید. https://daigo.ir/secret/9737897744
مشاهده در ایتا
دانلود
امحا
My true color hides behind my smile I am blue-gray
Can you look at me? Cause I am blue and grey
هدایت شده از [آبنباتِ تُرش!]
*
امحا
-فکر کنم دیگه داره ضبط می‌شه آره؟خب؛ "می‌خواستم بگم که.. آبی‌ترین اقیانوسم سبز‌ترین روح طبیعتم آسمون
-این‌بار داره ضبط می‌شه آره؟ اوم خب من نمیدونستم باید نامه بنویسم یا صدامو ضبط کنم ولی می‌خوام بدونی.. می‌خوام بدونی من واقعا نخواستمش.. من واقعا نمی‌خواستم اینطوری تموم شیم... ببخش که قراره میون همه‌ی بودنات، من بازم کسی باشم که قرار نیست حضور داشته باشه.. ببخش که یادم دادی چطوری درمونت باشم ولی نموندم نشون بدم چطوری مرهم می‌شم روی اون دردات.. چشمات... اون طره‌های نازک موهات..هنوز جلوی چشممه... یکی از پیرهنات الان تنمه آره درست همین الان تنمه نه که بخوام گریه کنما..آدم گریه نیستم.. ولی بدجوری بوی تورو می‌ده. دلم تنگ می‌شه برا عطرت.. میدونم بی انصافم میدونم دارم درد می‌شم تا درد نشی ولی می‌خوام قلبت بتپه به جای من اونقدر محکم بتپه که وقتی قلبم دیگه نتپید، بدونم کیلومتر ها اونورتر داره تو قلب یکی دیگه می‌تپه آره برام سخته خیلی سخته... ولی تو بهم قول بده..قول بده چشماتو ببندی!روزایی که برف میاد باز نگهشون ندار..می‌شناسمت من..چشماتو که ببندی برف می‌شم میام می‌شینم رو گونه‌های گرمت... ولی تو بمون...تو بمون عزیزکرده‌..بمون و بزار منم توی قلبت زنده بمونم حتا اگه دیگه نفس کشیدنی درکار نباشه... دوستت دارم- -بازمانده
امحا
-این‌بار داره ضبط می‌شه آره؟ اوم خب من نمیدونستم باید نامه بنویسم یا صدامو ضبط کنم ولی می‌خوام بدونی
خنده داره که هنوز باور نکردم نه؟ می‌دونی.. نباید یادت می‌رفت که چقدر می‌تونستم کم بیارم و نیاوردم. چه‌قدر می‌تونستم ببازم و نباختم خودم رو؛ چه‌قدر می‌تونستم برم و نرفتم. نباید یادت می‌رفت که کی بودم و کی هستم؛ نباید یادت بره، چقدر می‌تونم جای همتون قوی باشم و به گَردِ زیرِ پاهام هم نرسین. چقدر بشکنم و باز هم دست بذارم روی زانوهای زخمیم، بایستم و بگم " نباید یادت می‌رفت..." تو نباید یادت می‌رفت بلد بودنِ من رو. نباید یادت می‌رفت چه‌طوری به‌خاطرم لبخند می‌زنی. نباید یادت می‌رفت که من یکی مثل خودتم و از پسِ چه‌کارهایی بر میام اما..؟! رفتی؟!
گر من نبودم آنکه باید...
برای تو که سالها رفته‌ای چگونه بگویم چرا مانده‌ام؛
امحا
اون همیشه میگفت دستها یه چیزی تو درونشونه یه چیزی مثل قلب آره دستا سرشار از احساسن و خیلی راحت اینو
میگفت: بیا‌ لبخند بزنیم بدونِ اینکه نگران باشیم فردایی هست یا نه. بیا اجازه بدیم دست‌هامون گره بخوره بهم، بدونِ اینکه نگران باشیم تقدیرِ این گره به جدایی میوفته یا نه..
امحا
میگفت: بیا‌ لبخند بزنیم بدونِ اینکه نگران باشیم فردایی هست یا نه. بیا اجازه بدیم دست‌هامون گره بخوره
میگفت بیا‌ داشته‌هامون‌ رو زندگی‌ کنیم، فکر‌ به‌ نداشته‌ها‌ لذ‌ت‌ زندگی‌کردن‌ و‌ خوشحال‌بودن‌ رو‌ از‌ ما‌ میگیره‌. مثل همین‌ که فکر میکنی یه روز میاد که دیگه نیستم، پس تا وقتی من رو داری کنارِ خودت؛ خوشحال باش.
ولی من هیچ‌وقت نتونستم مثل اون فکر کنم