_باید باهات چیکار کنم؟
+باید بغلم کنی
+کاش همه چیز با یه بغل درست میشد
_درست میشه، امتحانش کن. اگه بغلم کنی خوب میشم
«نگهش میدارم، پس تمام خستگیهات، غمهات و درموندگیهات رو بپیچ لای همین طرهها و من بهت قول میدم وقتی کوتاهشون کنم که تموم شده باشن.»
امحا
تو مرحله از بین بردن آدما دارم خوب پیش میرم
کاش این راه واسمون طولانی تر بود هانا.
داری زندگیتو میکنی
یهو یه چیزی از اعماق وجودت شروع میکنه آروم آروم بالا اومدن؛
یه غمی که فکر میکردی فراموشش کردی؛ عین یه فیل خسته میشینه رو سینهت و میگه:
حالا نفس بکش ببینم
میخوام جلوی اولین نفری که امروز تو ایستگاه اتوبوس میبینمو بگیرمو بهش بگم باهام دوست میشی؟