تو این یک هفتهای که گذروندم؛
به ازای تموم این ۱۸ سال نوجونی کردم، فراموش کردم و قهقه زدم، فراموش کردم و اشک ریختم، زیر بارون نم نم بهاری، وسط خیابون، جلوی چراغی که سبز شده، دویدم؛ لبخند زدم، نیمه شب تو کوچه های تاریک زیر نور ماه کامل رقصیدم، روی بلندی شهر فریاد کشیدم و دیوونگی کردم، دوست داشته شدم و عشق ورزیدم، اهمیت داده شدم، به آغوش کشیدم و به آغوش کشیده شدم...و به گمونم این یک هفته؛ فقط و فقط زندگی کردم.
و قراره ماهها و یا سالها برای این ۸ روز؛ دلتنگی کنم و در حسرت تکرارش از بین برم.
امحا
بیپناه بودی؛ پناه دیدمت.
وای یه چیز بامزه این وسط
دیروز نشسته بود رو تابِ کنارم و میگفت دختردار شم اسمشو میزارم پناه
بعد هروز صداش میزنم پناهِ بابا؟:)
این بشر برای پدرِ کسی جز من بودن حیفه بمولا:))