احساس میکنم انگار هیچوقت کنارت خوشحال نبودم؛ نه حتی توی خاطراتِ مشترکمون که به آرومی در حال پژمرده شدنه.
امحا
تولدت مبارک غنچهی یاسِ خاکخوردهی قلب من من اینجام بالاخره سرمای خاک رو فراموش کن؛ میتونم دوباره
دلم آغوشتو میخواد یاسِ من؛
از مرگ برام بگو
تو این جلسه هم برای هفتمین بار دوباره سوال همیشگیشو ازم پرسید
گفت اخرین باری که خوشحال بودی رو یادته؟
گفتم معلومه که آره!
چرا این سوالو هردفعه میپرسین؟ شما که جوابشو میدونین
آروم گفت: شاید چون هربار امید دارم پاسخی بهم بدی که مربوط به اون گذشتهی دور و اون شخص نباشه.