برا دو هفته بعد واسه تولد نوزده سالگیت ازم قول اون تابلو کهکشانی رو گرفتهبودی.. چرا رفتی؟
دیشب از همه طرف یه زمزمه به گوش میرسید
ای اهل حرم؛ سیر ببینید حسین را...
ای اهل حرم؛ سیر ببینید حسین را...
ای اهل حرم..
امحا
برا دو هفته بعد واسه تولد نوزده سالگیت ازم قول اون تابلو کهکشانی رو گرفتهبودی.. چرا رفتی؟
اونقدر سنگینه واسم که احساس میکنم تو یه خلا گیر کردم
نمیتونم هضمش کنم
_نتونستی؟
+نه! معلومه که نتونستم
مدتهاست نتونستم قدم بزارم روی خاکی که عزیزامو تو آغوش خودش نگهداشته، آره نتونستم.
این چندمین عزیزی بود که نتونستم لحظهی خاکسپاریش کنارش باشم و باهاش خداحافظی کنم؟ نمیدونم
امحا
_نتونستی؟ +نه! معلومه که نتونستم مدتهاست نتونستم قدم بزارم روی خاکی که عزیزامو تو آغوش خودش نگهداش
انگار یه کوچولوی شیش ساله درونم نمیخواد اون لحظههارو ببینه و باورش بشه که به نقطهی پایان رسیده
دلش هنوزم رویا پردازی میخواد..؛
و خب...چرا که نه!
من هربار که اونو میبینم: وای خدایا چجوری میتونم تحمل کنم این حجم از خوشمزگی رو...چرا اینقد قشنگ میخنده...وای خدایا میخوام قورتش بدم..خدای من مگه میشه اینقد آدم... باشههه..خدای من چشماشو..داره برق میزنهه
حمله قلبی*