_نتونستی؟
+نه! معلومه که نتونستم
مدتهاست نتونستم قدم بزارم روی خاکی که عزیزامو تو آغوش خودش نگهداشته، آره نتونستم.
این چندمین عزیزی بود که نتونستم لحظهی خاکسپاریش کنارش باشم و باهاش خداحافظی کنم؟ نمیدونم
امحا
_نتونستی؟ +نه! معلومه که نتونستم مدتهاست نتونستم قدم بزارم روی خاکی که عزیزامو تو آغوش خودش نگهداش
انگار یه کوچولوی شیش ساله درونم نمیخواد اون لحظههارو ببینه و باورش بشه که به نقطهی پایان رسیده
دلش هنوزم رویا پردازی میخواد..؛
و خب...چرا که نه!
من هربار که اونو میبینم: وای خدایا چجوری میتونم تحمل کنم این حجم از خوشمزگی رو...چرا اینقد قشنگ میخنده...وای خدایا میخوام قورتش بدم..خدای من مگه میشه اینقد آدم... باشههه..خدای من چشماشو..داره برق میزنهه
حمله قلبی*
-من مدتهاست که توی تاریکیِ چشمهات زندگی میکنم؛ حتی اگر به رنگِ سبزترین جنگلها و نفسِ طبیعت باشه، برای من تاریکترین میمونه و نباید فراموش کنی این تاریکی برای من چقدر امنه.
حتآ بعد از یازده ساعت کلاسِ فشرده و چشمایی که جایی رو نمیبینه، نمیتونم چشم از معجزهبودنش بردارم