مدتهاست نه آدمی آمده که دلِ مارا به دنبالهی راه خود اسیر کرده باشد و مارا حسرت به دلِ دلِ نداشتهمان، دلخون کند؛
و نه نسترنی بر روی مزاری روییده که دلمان هوای آغوشِی از جنسِ خاک کند!
اینبار داستانِ اوست
او، یا همان منِ بهناچار بر روی زانو خمیدهای که بهانهای برایش نمانده تا رنجهای خارج از حد و مرزش را لابهلایشان پنهان کند.
ما مصداقِ ایجان! تورا به جانِ من خستهجان بمان نیستیم؛
ما آن تک بیتهای "میانِ استخوان های خُردشده؛ امّید تقلا میکند برای روییدن" نیستیم.
ما قلبهارا، مصداقهارا، قافیه و بیتها، تک تک جوانههایی که سبز نشده خشکیدهاند را، میان غبارِ این شهر گم کردهایم.
این خودِمان را نپذیرفتهایم
خودِمان را نپذیرفتهایم
خودِمان را... هیچگاه نپذیرفتهایم!
امحا
تنها چیز بافتی که دوست دارم*
_https://eitaa.com/emhaaa/4017 ازون گوگولیای برگیههه؟🌱✨
+آرههه ممبر باهوش من😭
امیدوارم تا آخرین تپشهام، هیچوقت متوجه نشی بعدِ دیدنِ ورژن شکستهی آغوش ترین آدم زندگیم، قلبم چقدر محتاج لحظهای آرامش شد
دوقلوهای همسایه وقتی از سرکار برمیگردم تند تند با دوچرخه هاشون سریع میپرن تو آسانسور و میگن خاله امروزم که دیر اومدی=)
شبایی هم که خونه نمیام فرداش اونقدر میگن منتظرم بودن درو براشون باز کنم و نگهدارم که پشیمونترین میشم
جالبیش اینه که تنها مکالمهمونم تو راهرو و آسانسوره نه بیشتر
ولی شدن یه دلیل که سرتایم برسم خونه
بخدا یروز میدزدمشونTT