eitaa logo
امحا
66 دنبال‌کننده
610 عکس
24 ویدیو
0 فایل
تیکه‌های بهم وصل‌شده‌ی یه ابر؛ ابری که بارید. https://daigo.ir/secret/9737897744
مشاهده در ایتا
دانلود
+خوب می‌دونی که بازنده‌ فقط یکی از ما نبود! ما هر دو درد کشیدیم، و در انتها؛ _من تورو از دست دادم و تو... لبخند تلخی زد: +هردومون‌ رو!
امحا
+خوب می‌دونی که بازنده‌ فقط یکی از ما نبود! ما هر دو درد کشیدیم، و در انتها؛ _من تورو از دست دادم و
+و مدت‌هاست بازنده‌ی اصلی این بازی، عقب کشیده. تنها میونِ این میدون، با کی می‌جنگی؛ عزیزترینم؟
[هوای سرد دسامبر، ارتفاع زیاد و دردی که قلبم رو له می‌کنه، این آخرین زمستونیه که با همیم! تو بهار رو می‌بینی و من تا ابد توی دسامبر باقی‌می‌مونم. زمان زیادی برام باقی نمونده، شاید کمتر از دونه برف‌هایی که روی صورتت می‌شینه، بی انصافیه که ازت بخوام برای آخرین‌بار، آغوشتو بهم ببخشی؟]
هدایت شده از "جسدی در لاین برن"
Unknown ArtistTrack7.mp3
زمان: حجم: 5.5M
امحا و قشنگیات... واسه توعه ها ! چای بیار و گوش کن و اینجا رو بخون به جبران *
امحا
"ولی تو بهم قول بده..قول بده چشماتو ببندی !روزایی که برف میاد باز نگهشون ندار.. می‌شناسمت من.. چشمات
[اگه نتونستی پیدام کنی فقط دستات رو از هم باز کن و چشم بسته از هر فکر و ترسی رها شو، چشمات رو که با حس سرمای آشنایی باز کنی من خودم رو بهت رسوندم.]
[ولی کاش به‌دنیا نمی‌اومدیم؛ مطمئنم قبل از تولدم، ترسیده‌بودم! ترسیده‌بودم که برای من و تو، جایی تو این دنیا نباشه!]
_بهم گفت که بهت سخت گذشته ولی انگار هممون برات یه مشت ساده‌لوح‌های قابل دسترسیم که نشون بدی آسیب دیده زندگی کردی؟
چطوری سخت زندگی می‌کردی وقتی تمام سعی‌ات این بود که همه‌چیز رو خراب کنی تا با وجدان درد بمیری؛ اما ذره‌ای تلاش نکنی تا چیزی که شکستی رو ترمیم کنی؟
امحا
[می‌دونی توی این دنیا، بیشتر از عنوانِ مطرود بودن از چی حالم بهم می‌خوره؟ از زندگی کردنش؛ و تو هیچ‌و
و بالاخره یاد گرفتم یاد گرفتم هربار که مثل طردشده‌ها باهام رفتار می‌کنی، از پس خودم بر بیام.
_تابحال احساسش کردی؟ برای من به اندازه‌ی بازدمِ کوتاهی طول کشید به اندازه‌ی پلک بر هم زدنی، گم‌شده بودم! تمام وجودم لمس کرد، طردشدگی رو ترسیدم! و این به هیچ‌عنوان محدود به همین شش حرف نشد. غرورم خاک شد، چنگ زدم به ریسمانی که سال‌ها طردم کرده بود، از مرگ ترسیدم! از پوچی نگاهم، از رگِ بیدار شده‌ی جنونم، از سرخوشی‌ِ آلوده‌ به تباهی‌ام، از خودم، ترسیدم!
و انتهای این غرق‌شدگی، دیدمش غوطه‌ور در شعف و جنون، اما آروم، به آرومی برکه‌ای خالی از حیات با لبخندی عمیق که تشخیصِ واقعی بودنش، کارِ من نبود. میون گم‌شدگی، کسی رو پیدا کردم که من بودن رو تظاهر می‌کرد. و به محض ملاقاتش، آشفته و وهم‌زده، عقب‌ کشید‌م و قلمِ این داستان رو، به اون سپردم. نقش‌ِ اول بودن رو بارها بهتر از من بلد بود!