هیچ چیز تکرار نمیشود
و عمر به پایان میرسد؛
پروانه
بر شکوفهئی نشست.
و رود
به دریا پیوست
بوی پیرهنت
اینجا
و اکنون.
کوهها در فاصله
سردند.
دست
در کوچه و بستر
حضور مأنوس دست تورا میجوید،
و به راه اندیشیدن
یأس را
رَج میزند.
بینجوای انگشتانت
فقط.
و جهان از هر سلامی خالی است.