از همان شب اول که خاکسپاری قلب امان، امام شهید، برگزار شد، نگاهم هر روز به آن گلهای تازه و شاداب میافتاد که کنار تصویر آقا جانم چیده شده بودند. دلم پر از سوال بود که این گلها چطور یک هفته است پژمرده نشدهاند، انگار هنوز نفس میکشند، انگار هنوز بوی بهارستان را با خودشان دارند. تا دیشب، وقتی داشتم به سمت میدان میرفتم، ناگهان در خودرویی باز شد. خانم دکتر و همراهانش با لبخندی گرم سلام کردند. اما چیزی که قلبم را تکان داد، حلقهگل زیبایی بود که میان دستان بانویی چادری خودنمایی میکرد، انگار نوری از آن میتابید. پرسیدم:«این حلقه گل چیست؟» آرام گفت: «این همان حلقهگلی است که هر شب جایگاه میدان را مزین میکند. من هر شب آن را به خانه میبرم، توی یخچال میگذارم تا مبادا خراب شود. و فردا شب دوباره برمیگردانم سر جایش، توی دل میدان، پای عکس آقا...» در همان لحظه، چشمانم پر از اشک شد. فهمیدم این رسم عاشقیست، رسم سوگواریست که شب از پی شب تکرار میشود؛ رسمی که میان یک ولی شهید و مردمش جاریست، انگار که هنوز زندهست، انگار که هنوز صدایش را میشنویم، انگار که این گلها فقط برای او نمیشکفند، برای خاطرهاش، برای عشق بیپایانش، برای دلی که هر شب توی یخچال خانهای ساده جان میگیرد تا صبح دوباره در جایگاهش بدرخشد. اینجا بود که دریافتم:گاهی عشق یعنی همین، یعنی مراقبت از یک گل به نیت یک شهید، یعنی شبهای بیخوابی برای تازه نگه داشتن یادش، یعنی باور به این که تنها مرگ نیست که عشق را ابقا میکند، بلکه دستهای مهربانیست که هر شب یک حلقه گل را از یخچال بیرون میآورد تا باز هم بوی بهشت بدهد در سوگ امامش.
..:: امتداد همت ::..
از همان شب اول که خاکسپاری قلب امان، امام شهید، برگزار شد، نگاهم هر روز به آن گلهای تازه و شاداب می
دلنوشته ی بانویی از دیار شهید حاج ابراهیم همت در امتداد همت در تجمعات حماسی شهرضا