-برای جواب دادن به این سوال... فرصت میخوام.
-چرا زندگی کردن رو دوست دارم؟چرا نباید داشته باشم؟
ذات انسان تشنهی کشف زیبایی و مفاد و رازه، و زندگی ترکیبی از همهی این هاست!
از شعر خوشممیاد چون شعر نگرشی عمیق و در عین حال آراسته شده به جهان هستیه؛
به عبارتی شعر، مثال یک فلسفهی موزون و آرایش شدهست و حتی گاهی قدرتی بیشتر از فلسفه داره.
یادم اومد که یکی پرسیده بود "رابطهت با کی مثل رابطه شمس با مولاناست؟"
و من هم برای جواب دادن به سوالش فرصت خواسته بودم.
حقیقتش خیلی فکر کردم...
فکر کنم درست ترین پاسخی که میتونم بدم اینه:
در حال حاضر شمسترینِ مولانای درونم، خودم هستم.
-میتونه تا حدودی بهش چیره بشه و پررنگتر جلوه کنه، ولی هیچ وقت کاملا شکستش نمیده.
مثل محلول آب نمک. آب(نفرت) نمک رو در خودش حل میکنه و نمک در ظاهر به چشم نمیاد؛ ولی باز هم اثرش برجاست و حتی میشه دوباره با یه حرارت برش گردوند!
شاید مثال درستی نباشه اما بهترین چیزی بود که به ذهنم رسید.
-میدونی... بستگی داره به اینکه معشوقهت رو چه رنگی میبینی!
پ.ن: معشوقه همیشه یک انسان نیست.