یادم اومد که یکی پرسیده بود "رابطهت با کی مثل رابطه شمس با مولاناست؟"
و من هم برای جواب دادن به سوالش فرصت خواسته بودم.
حقیقتش خیلی فکر کردم...
فکر کنم درست ترین پاسخی که میتونم بدم اینه:
در حال حاضر شمسترینِ مولانای درونم، خودم هستم.
-میتونه تا حدودی بهش چیره بشه و پررنگتر جلوه کنه، ولی هیچ وقت کاملا شکستش نمیده.
مثل محلول آب نمک. آب(نفرت) نمک رو در خودش حل میکنه و نمک در ظاهر به چشم نمیاد؛ ولی باز هم اثرش برجاست و حتی میشه دوباره با یه حرارت برش گردوند!
شاید مثال درستی نباشه اما بهترین چیزی بود که به ذهنم رسید.
-میدونی... بستگی داره به اینکه معشوقهت رو چه رنگی میبینی!
پ.ن: معشوقه همیشه یک انسان نیست.
با این اوصاف
نمیشه منکر این شد که هیچ عشقی، جای عشق انسان به انسان دیگه رو نمیگیره...
از فانتزی های کوچیکتون بگید؛
همونهایی که همواره گوشهی ذهنتون هستن و به ندرت راجع بهشون حرف میزنید.
شما بگید، منم میگم. =)
دلم میخواد یهویی و بیمناسبت با یه شاخه گل سوپرایز بشم.
دلم میخواد حداقل چند ساعت توی خانهی سالمندان با سالمندها وقت بگذرونم.
دلم میخواد با خانمِ کتابفروشی که بهم نمایشنامه معرفی کرد رفیق بشم.
دلم میخواد برای چند روز، رایگان توی یه کتابفروشی،استودیو،مهدکودک یا... کار کنم.
دلم میخواد لهجهها و گویشهای مختلف رو یاد بگیرم.
دلم میخواد توی خیابون بیدلیل یکی رو بغل کنم.
دلم میخواد توی گرگ و میش هوا، زیر برف با کسی که دوستش دارم قدم بزنم.
دلم میخواد انواع خط رو یاد بگیرم.
دلم میخواد یه بچه رو بزرگ کنم.
دلم میخواد بتونم چیزی به این دنیا اضافه کنم و تاثیری بذارم؛ ولو کوچک، ولو کمرنگ!
یاد پادکست سجاد افشاریان افتادم:
دلم میخواد...
دلم میخواد...
دیدی دلت خواست و شد؟
امروز معلم مطالعات ازم خواست بلند بشم راجع به خصوصیات اخلاقیم صحبت کنم؛
ولی من واقعا هیچ ایدهای نداشتم و پیچوندمش.