هدایت شده از starless night
دوستون دارم
دوستون دارم
دوستون دارم
دوستون دارم
دوستون دارم
دوستون دارم
دوستون دارم
دوستون دارم
دوستون دارم
دوستون دارم
دوستون دارم
دوستون دارم
دوستون دارم
دوستون دارم
دوستون دارم
دوستون دارم
دوستون دارم
دوستون دارم
دوستون دارم
دوستون دارم
دوستون دارم
دوستون دارم
دوستون دارم
دوستون دارم
دوستون دارم
دوستون دارم
دوستون دارم
دوستون دارم
دوستون دارم
دوستون دارم
دوستون دارم
دوستون دارم
دوستون دارم
دوستون دارم
دوستون دارم
دوستون دارم
دوستون دارم
دوستون دارم
دوستون دارم
دوستون دارم
دوستون دارم
دوستون دارم
starless night
📚ࢪمآن 🧡خیـــآلتــــــــــو🧡 #بہ_قلم_بانو #قسمت3 #غزال حدود یک ساعت فقط طول کشید تا اساب
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت4
#غزال
سمت صغرا خانوم رفتم و گفتم:
- توروخدا ببخشید من فقط بهش گفتم خاک برای محمد خوب نیست نمی دونستم سر شما خالی می کنه!
صغرا خانوم گفت:
- تقصیر تو نیست دختر اقا همیشه همین جور عصبیه!
سری تکون دادم که در باز شد و محمد خابالود اومد داخل و درحالی که چشاشو می مالوند گفت:
- مامانی بابایی چرا عشبانیه؟(عصبانیه)
خم شدم و بغلش کردم که دستاشو دور گردنم حلقه کرد و سرشو روی شونه ام گذاشت و گفتم:
- چیزی نیست عزیزم تو بخواب.
اومدم برم که صغرا خانوم گفت:
- خانوم کجا من که نمی دونم باید چیکار کنم باید باشین.
با صدای ارومی گفتم:
- محمد و بخوابونم بیام.
سری تکون داد توی سالن رفتم و روی مبل گذاشتمش پتو رو روش کشیدم و اروم اروم به پشت ش زدم تا که خواب ش برد.
توی اتاق برگشتم و تمام لباس های امیرعلی رو جمع کردم دادم از نو بشورن کبرا خانوم و صغرا خانوم مشغول وسایل اتاق و بردن بیرون و کامل اتاق رو شستیم وقتی کامل مطمعن شدم خاک نیست وسایل و از اول چیدم.
انقدر کار کرده بود کمرم صاف نمی شد!
روی تخت محمد نشستم تا نفسی تازه کنم.
صغرا خانوم یه لیوان شربت چهار تخمه بهم داد که تشکری کردم و ازش گرفتم.
کنارم نشست و گفت:
- چه چشم و ابرویی چه خوشکلی دختر تو رو چه به کلفتی حیف این بر و رو نیست؟
لبخند تلخی زدم و گفتم:
- چی بگم هر کی باید خرج خودش رو در بیاره صغرا خانوم راستی یه سوال داشتم مادر محمد کجاست؟
صغرا خانوم گفت:
- والا چی بگم اقا و همسر سابق شون پسر عمو دختر عمو ان به خاطر نسبت فامیلی عروسی کردن از شما چه پنهون خانوم این دختر عموی اقا اصلا دختر سنگین و رنگینی نیست نیم وجب پارچه نمی پوشه شرم و حیا نداره که به خاطر همین بی ابرو بازی هاش و این پسر شهری هایی که باهاشون رفت و امد داشت و صد البته خانوم اصلا دلخوشی از اقا و اون طفل معصوم اقا زاده ندارن اقا زاده که دید به فکر زندگی ش نیست و اصلا به اقازاده نمی رسه بلکه چند بار کتک ش زده طلاق ش داد و بس!
ناراحت سری تکون دادم و گفتم:
- اخه مگه بچه زدن داره؟چطور دستشو روی اون طفل معصوم بلند می کرد؟