eitaa logo
starless night
466 دنبال‌کننده
180 عکس
1.1هزار ویدیو
0 فایل
starless night شروعمون 1404/11/9 "هر آهنگ، زخمی از خاطره‌ها…" #تابع_قوانین_ایتا
مشاهده در ایتا
دانلود
189.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
▷ ●━━━━━━─── ㅤㅤ      ◁ㅤ❚❚ㅤ▷ㅤ↻     🥀 . ּ࣪  ּ Ꞌꞌ🖤›› @engizeshighmgin
852K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
▷ ●━━━━━━─── ㅤㅤ      ◁ㅤ❚❚ㅤ▷ㅤ↻     🥀 . ּ࣪  ּ Ꞌꞌ🖤›› @engizeshighmgin
461.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
▷ ●━━━━━━─── ㅤㅤ      ◁ㅤ❚❚ㅤ▷ㅤ↻     🥀 . ּ࣪  ּ Ꞌꞌ🖤›› @engizeshighmgin
573K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
▷ ●━━━━━━─── ㅤㅤ      ◁ㅤ❚❚ㅤ▷ㅤ↻     🥀 . ּ࣪  ּ Ꞌꞌ🖤›› @engizeshighmgin
292.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
▷ ●━━━━━━─── ㅤㅤ      ◁ㅤ❚❚ㅤ▷ㅤ↻     🥀 . ּ࣪  ּ Ꞌꞌ🖤›› @engizeshighmgin
575.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
▷ ●━━━━━━─── ㅤㅤ      ◁ㅤ❚❚ㅤ▷ㅤ↻     🥀 . ּ࣪  ּ Ꞌꞌ🖤›› @engizeshighmgin
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
▷ ●━━━━━━─── ㅤㅤ      ◁ㅤ❚❚ㅤ▷ㅤ↻     🥀 . ּ࣪  ּ Ꞌꞌ🖤›› @engizeshighmgin
132.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
▷ ●━━━━━━─── ㅤㅤ      ◁ㅤ❚❚ㅤ▷ㅤ↻     🥀 . ּ࣪  ּ Ꞌꞌ🖤›› @engizeshighmgin
starless night
📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 #بہ_قلم_بانو #قسمت8 #غزال و همین جور به ترتیب مراحل وضو رو به
📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 که دیدم همه بچه ها بشقاب هاشونو بلند کردن و گفتن: - مامان محمد ما هم می خوایم پیش تو بخوریم بعدش هم بازی کنیم. لبخندی به روشون زدم و گفتم: - پس بریم توی حال سفره پهن کنیم دورهم خوبه؟ محمد و پایین گذاشتم و رو به خدمتکار گفتم: - می شه یه سفره به من بدید؟ یه سفره بهم دادن که توی حال پهن کردم و بچه ها همه نشستن روی سفره و خدمتکار برای ما اون سفره رو چید. نشستم و محمد کنارم نشست و برگشت سمت پدرش و گفت: - بابایی نمیای پیش ما؟ ارباب زاده هم لبخندی به روی محمد زد و بلند شد با بشقاب ش نگاهی به شیدا انداخت و گفت: - و معلوم شد کی شعورش بیشتره که همه اونو انتخاب کردن. و سمت ما اومد از روی سفره بلند شدم تا ارباب زاده بالا بشینه و اون ور نشستم محمد ام نشست بین مون. رو به بچه ها گفتم: - قبل از غذا همیشه اول باید دعا کنیم دست هاتونو بیارین بالا مثل من. همه انجام دادن و گفتم: - خوب من هر چی گفتم شما تکرار کنید. همه چشم مامان محمدی گفتن و لب زدم: - خدایا ممنون که به سفره ما برکت دادی! خدایا بابت تمام نعمت هایی که به ما دادی شکرت! خدایا این رزق و روزی رو بیشتر کن و از ما نگیر! وقتی تکرار کردن گفتم: - حالا بسم الله بگید و شروع کنید. بسم الله گفتن که آوا و فرید که دیده بودم شون توی جمع اوا خواهر کوچیک شیدا که 17 سالش بود و فرید پسر عموش که 20 سآلش بود و یه جورایی انگار عاشق هم بودن بشقاب هاشونو بلند کردن و اوا کنار من و فرید کنار ارباب زاده نشستن و اوا گفت: - اینجا صفا ش بیشتره ما هم اومدیم. لبخندی بهشون زدم و گفتم: - خوش اومدید شروع کنید بچه ها مامانی محمد بخور. براش خورشت ریختم و شروع کرد به خوردن. با نگاه خیره ای روی خودم سر بلند کردم که دیدم ارباب زاده داره نگاهم می کنه. سرمو پایین انداختم و به محمد غذا دادم. بعد از خوردن همه تک تک از من تشکر کردن و بلند شدن. رو به محمد گفتم: - برو پیش بابایی توی رخت خواب تا من اینجا رو جمع کنم بیام بخوابونمت. چشم بلند بالایی گفت و رفت بغل باباش. وسایل رو توی سینی گذاشتم که عذرا خانوم خدمتکارخونه سمتم اومد و گفت: - خانوم ما جمع می کنیم شما بفرماید. سری به عنوان منفی تکون دادم و گفتم: - خسته شدید منم کمک تون می دم چیزی نیست. سفره رو جمع کردم و باقی ظرف ها رو توی اشپزخونه گذاشتم
starless night
📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 #بہ_قلم_بانو #قسمت9 #غزال که دیدم همه بچه ها بشقاب هاشونو بل
📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 بعدش هم سمت اتاق رفتم. درو باز کردم رفتم تو ارباب زاده دراز کشیده بود و محمد توی بغل ش بود اما بیدار. نگاهی به من انداخت و گفت: - بیا منتظرتوعه. سری تکون دادم که از روی تخت بلند شد و روی صندلی چوبی توی اتاق که درست روبروی تخت بود نشست. نشستم روی تخت و محمد سرشو روی پام گذاشت خم شدم و پتو رو روش مرتب کردم و موهاشو درحالی که نوازش می کردم براش قصه می گفتم. نگاه ارباب زاده خیره به محمد بود و گاهی ام روی من می چرخید. به شدت معذب شده بودم از حضورش توی اتاق و اصلا احساس راحتی نمی کردم. نکنه تا صبح می خواد همین جوری بشینه زل بزنه به محمد و من؟ بلند شد اون ور محمد که حالا خواب ش برده بود دراز کشید و گفت: - می خوام یکم پیشش دراز بکشم بعد می رم. حرفی نزدم محمد و توی بغلش گرفت و بعد کمی خواب ش برد. یه ساعتی گذشت که از سرما توی خودش جمع شده بود. پتو رو از پایین تخت برداشتم و اروم روی ارباب زاده انداختم و اروم از اتاق بیرون اومدم. بقیه خواب بودن پس بی سر و صدا از عمارت بیرون اومدم توی حیاط رفتم و روی الاچیق نشستم. با حس گرمی چشمامو باز کردم غزال پتو رو روم انداخت و بعد از اتاق رفت بیرون. بلند شدم و اروم دنبال ش راه افتادم. کجا داشت می رفت نصف شبی؟ از سالن زد بیرون و توی حیاط روی الاچیق نشست. یکم که گذشت دیدم نه قصد رفتن به جایی نداره. سمت ش رفتم و کنارش روی الاچیق نشستم اما انقدر توی فکر بود که اصلا متوجه نشد. دستی جلوش تکون دادم که هینی از ترس کشید و از جاش پرید. اب دهنشو قورت داد که گفتم: - بشین منم. لب زد: - شاید محمد بیدار بشه تنها می ترسه! خواست بره که جدی گفتم: - گفتم بشین.
شب بخیر ❤️