189.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
▷ ●━━━━━━───
ㅤㅤ ◁ㅤ❚❚ㅤ▷ㅤ↻ 🥀
. ּ࣪ ּ Ꞌꞌ🖤››
@engizeshighmgin
852K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
▷ ●━━━━━━───
ㅤㅤ ◁ㅤ❚❚ㅤ▷ㅤ↻ 🥀
. ּ࣪ ּ Ꞌꞌ🖤››
@engizeshighmgin
461.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
▷ ●━━━━━━───
ㅤㅤ ◁ㅤ❚❚ㅤ▷ㅤ↻ 🥀
. ּ࣪ ּ Ꞌꞌ🖤››
@engizeshighmgin
573K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
▷ ●━━━━━━───
ㅤㅤ ◁ㅤ❚❚ㅤ▷ㅤ↻ 🥀
. ּ࣪ ּ Ꞌꞌ🖤››
@engizeshighmgin
292.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
▷ ●━━━━━━───
ㅤㅤ ◁ㅤ❚❚ㅤ▷ㅤ↻ 🥀
. ּ࣪ ּ Ꞌꞌ🖤››
@engizeshighmgin
575.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
▷ ●━━━━━━───
ㅤㅤ ◁ㅤ❚❚ㅤ▷ㅤ↻ 🥀
. ּ࣪ ּ Ꞌꞌ🖤››
@engizeshighmgin
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
▷ ●━━━━━━───
ㅤㅤ ◁ㅤ❚❚ㅤ▷ㅤ↻ 🥀
. ּ࣪ ּ Ꞌꞌ🖤››
@engizeshighmgin
132.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
▷ ●━━━━━━───
ㅤㅤ ◁ㅤ❚❚ㅤ▷ㅤ↻ 🥀
. ּ࣪ ּ Ꞌꞌ🖤››
@engizeshighmgin
starless night
📚ࢪمآن 🧡خیـــآلتــــــــــو🧡 #بہ_قلم_بانو #قسمت8 #غزال و همین جور به ترتیب مراحل وضو رو به
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت9
#غزال
که دیدم همه بچه ها بشقاب هاشونو بلند کردن و گفتن:
- مامان محمد ما هم می خوایم پیش تو بخوریم بعدش هم بازی کنیم.
لبخندی به روشون زدم و گفتم:
- پس بریم توی حال سفره پهن کنیم دورهم خوبه؟
محمد و پایین گذاشتم و رو به خدمتکار گفتم:
- می شه یه سفره به من بدید؟
یه سفره بهم دادن که توی حال پهن کردم و بچه ها همه نشستن روی سفره و خدمتکار برای ما اون سفره رو چید.
نشستم و محمد کنارم نشست و برگشت سمت پدرش و گفت:
- بابایی نمیای پیش ما؟
ارباب زاده هم لبخندی به روی محمد زد و بلند شد با بشقاب ش نگاهی به شیدا انداخت و گفت:
- و معلوم شد کی شعورش بیشتره که همه اونو انتخاب کردن.
و سمت ما اومد از روی سفره بلند شدم تا ارباب زاده بالا بشینه و اون ور نشستم محمد ام نشست بین مون.
رو به بچه ها گفتم:
- قبل از غذا همیشه اول باید دعا کنیم دست هاتونو بیارین بالا مثل من.
همه انجام دادن و گفتم:
- خوب من هر چی گفتم شما تکرار کنید.
همه چشم مامان محمدی گفتن و لب زدم:
- خدایا ممنون که به سفره ما برکت دادی!
خدایا بابت تمام نعمت هایی که به ما دادی شکرت!
خدایا این رزق و روزی رو بیشتر کن و از ما نگیر!
وقتی تکرار کردن گفتم:
- حالا بسم الله بگید و شروع کنید.
بسم الله گفتن که آوا و فرید که دیده بودم شون توی جمع اوا خواهر کوچیک شیدا که 17 سالش بود و فرید پسر عموش که 20 سآلش بود و یه جورایی انگار عاشق هم بودن بشقاب هاشونو بلند کردن و اوا کنار من و فرید کنار ارباب زاده نشستن و اوا گفت:
- اینجا صفا ش بیشتره ما هم اومدیم.
لبخندی بهشون زدم و گفتم:
- خوش اومدید شروع کنید بچه ها مامانی محمد بخور.
براش خورشت ریختم و شروع کرد به خوردن.
با نگاه خیره ای روی خودم سر بلند کردم که دیدم ارباب زاده داره نگاهم می کنه.
سرمو پایین انداختم و به محمد غذا دادم.
بعد از خوردن همه تک تک از من تشکر کردن و بلند شدن.
رو به محمد گفتم:
- برو پیش بابایی توی رخت خواب تا من اینجا رو جمع کنم بیام بخوابونمت.
چشم بلند بالایی گفت و رفت بغل باباش.
وسایل رو توی سینی گذاشتم که عذرا خانوم خدمتکارخونه سمتم اومد و گفت:
- خانوم ما جمع می کنیم شما بفرماید.
سری به عنوان منفی تکون دادم و گفتم:
- خسته شدید منم کمک تون می دم چیزی نیست.
سفره رو جمع کردم و باقی ظرف ها رو توی اشپزخونه گذاشتم
starless night
📚ࢪمآن 🧡خیـــآلتــــــــــو🧡 #بہ_قلم_بانو #قسمت9 #غزال که دیدم همه بچه ها بشقاب هاشونو بل
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت10
#غزال
بعدش هم سمت اتاق رفتم.
درو باز کردم رفتم تو ارباب زاده دراز کشیده بود و محمد توی بغل ش بود اما بیدار.
نگاهی به من انداخت و گفت:
- بیا منتظرتوعه.
سری تکون دادم که از روی تخت بلند شد و روی صندلی چوبی توی اتاق که درست روبروی تخت بود نشست.
نشستم روی تخت و محمد سرشو روی پام گذاشت خم شدم و پتو رو روش مرتب کردم و موهاشو درحالی که نوازش می کردم براش قصه می گفتم.
نگاه ارباب زاده خیره به محمد بود و گاهی ام روی من می چرخید.
به شدت معذب شده بودم از حضورش توی اتاق و اصلا احساس راحتی نمی کردم.
نکنه تا صبح می خواد همین جوری بشینه زل بزنه به محمد و من؟
بلند شد اون ور محمد که حالا خواب ش برده بود دراز کشید و گفت:
- می خوام یکم پیشش دراز بکشم بعد می رم.
حرفی نزدم محمد و توی بغلش گرفت و بعد کمی خواب ش برد.
یه ساعتی گذشت که
از سرما توی خودش جمع شده بود.
پتو رو از پایین تخت برداشتم و اروم روی ارباب زاده انداختم و اروم از اتاق بیرون اومدم.
بقیه خواب بودن پس بی سر و صدا از عمارت بیرون اومدم توی حیاط رفتم و روی الاچیق نشستم.
#شایان
با حس گرمی چشمامو باز کردم غزال پتو رو روم انداخت و بعد از اتاق رفت بیرون.
بلند شدم و اروم دنبال ش راه افتادم.
کجا داشت می رفت نصف شبی؟
از سالن زد بیرون و توی حیاط روی الاچیق نشست.
یکم که گذشت دیدم نه قصد رفتن به جایی نداره.
سمت ش رفتم و کنارش روی الاچیق نشستم اما انقدر توی فکر بود که اصلا متوجه نشد.
دستی جلوش تکون دادم که هینی از ترس کشید و از جاش پرید.
اب دهنشو قورت داد که گفتم:
- بشین منم.
لب زد:
- شاید محمد بیدار بشه تنها می ترسه!
خواست بره که جدی گفتم:
- گفتم بشین.