هدایت شده از سنجاقك
آنیونگ...🎐
قضیه ازین قراره که سنجاقك و کتابخانهی امیلیا تصمیم گرفتن تقدیمی بدن!
خب شما کافیه اینپیام رو تویِ چنلای نازتون فوروارد کنین و تویِ هردو چنل جوین باشین 🍜؛ تا هستی بهتون بگه اگه یه شخصیت توی کیدراما بودید اون کی بود و یه خاطرهی کوچیک براتون بنویسه ؛ امیلیا هم طبق وایبتون براتون ازین عکسای ترند با هوشمصنوعی درست کنه🥢.
صبور باشین و تا تقدیمیتون ارسال نشده پیام رو از تویِ چنلای قشنگتون پاک نکنین𓍯
🧺 Tag? @Ha09sti
݂݂ ꫀ𝗇𝗃𝗈𝗅𝗆𝗒ؔ 𝖽𝗂𝖺𝗋𝗒 𓍢۪
𑩒𑩒𑩒𑩒 𑩒𑩒𑩒𑩒 𑩒𑩒𑩒𑩒 چالش 𝟧𝟢 روز #نوشتن : ݂݂ ᩘ✉️ رؤز 𝟣 : شخصیت خود را توصیف کنید .
رؤز شیشم : حرفایی که هیچوقت یادم نمیره
خیلی چیزا هست که برای همیشه قراره گوشهی ذهنم بمونه ؛ چه چیزایی که منو ناراحت کردن و چه چیزایی که بهم درس دادن ،
از دیالوگ یه سریال گرفته تا پاراگرافهای کتابهام ּꩌׄ💭ּꩌׄ
⊹
منتهیٰ اینروزا یه چیزی خیلی داره روی مغزم رژه میره ؛
یادمه وسطای سال یه اتفاقی افتاد که وارد بحثش نمیشیم ، ولی توی اون اتفاق ینفر از هیئت مدیرهی مدرسمون بهم گفت :
«
این اتفاق تقصیر تو نبوده ، و اتفاقا کار دوستات بوده ولی تو خودتو وارد این ماجرا کردی تا از همه دفاع کنی ؛ و همین باعث شد این اتفاق به پای خودت نوشته بشه . اما ببین ؟ امروز کدوم یکی از رفیقات همراهت اومدن تا باهم مسئله رو حل کنیم ؟ همشون عقب کشیدن و فقط تو موندی !» ݂݂۪❕ּꩌׄ اونموقع عصبی شده بوده که راجب دوستام اینطوری حرف زده ، ولی امروز فهمیدم راست میگفته . درسته که باید هوای رفیقامونو داشته باشیم ، ولی این دلیل نمیشه تا از ابرو و شخصیت خودمون بزنیم ؛ کسی که ازت انتظارات بیجایی مثل این داره ، دوستت نیست ۪😔ּꩌ݂݂ׄ
݂݂ ꫀ𝗇𝗃𝗈𝗅𝗆𝗒ؔ 𝖽𝗂𝖺𝗋𝗒 𓍢۪
𑩒𑩒𑩒𑩒 𑩒𑩒𑩒𑩒 𑩒𑩒𑩒𑩒 چالش 𝟧𝟢 روز #نوشتن : ݂݂ ᩘ✉️ رؤز 𝟣 : شخصیت خود را توصیف کنید .
رؤز هفتم : بهترین روز مدرسه
خاطرات زیادی از این دوسال ِراهنماییـم دارم که داشتم فکر میکردم کدومشونو انتخاب کنم و بلخره به نتیجهی مطلوب رسیدم ּꩌ݂݂ׄ💁🏻♀ֵ
⊹
آقا یهبار مدرسهی ما برنامه افطاری گذاشته بود ولی گفته بودن که از ساعت 𝟤 بریم تا درس بخونیم و..
از قضا برنامهی درسی کنسل شد و تا شب کلی مسخرهبازی درآوردیم ، فیلم گرفتیم ، آهنگ گوش دادیم ، بازی کردیم و گفتیم و خندیدیم و خیلی خوش گذشت ۪۠🌟ꨵ
موقع افطار که شد ، سفره پهن کردیم و نماز خوندیم و بعدش که نشستیم سر سفره ، دبیر موردعلاقـم نشست کنارم .
خلاصه با کلی دلقکبازی افطار کردیم و یه برنامه عزاداریم داشتیم که من هیچی ازش نفهمیدم ꪳ💔ּ۪ꩌ᷎ׄ ֵ
بهمون یه شام خوشمزهام دادن و درآخر ساعت 𝟣𝟢 نخود نخود هرکه روَد خانهی خود و چیزی که یادمه اینه که توی راه خیلی بارون میومد و همچی خیلی خوشوایب شده بود ꨵ😭۪۠✨݂݂
ارادت ستارهها ۪̟۠🌟ـׂׂ݂݃ᩧ بهمناسبت بهپایان رسیدن بهار و آغاز تابستون ‹ دفترچهخاطرات اینجولمـی › قصد داره اولین تقدیمشو برگذار کنه 𓏲
⊹
شما :: این پیامو فؤر میزنید و در ‹ اینجا › بهما میپیوندید و سپس تگ چنلتون / آیدیتون رو به صندوق چنل پست میکنید 📮
⊹ ࣪ ﹏𓊝﹏𓂁﹏⊹ ࣪ ˖
در نتیجه من :: یه لیست از ایدههای تابستونی ِهموایـب با چنلتون ، شبیه تصویر بالا تقدیم شما میکنم ּꩌ݂݂ׄ🙇🏻♀𓍢
𝗅𝗂𝗆𝗂𝗍 : وای یاخدا انتظار نداشتم ایگ نکنیدد
݂݂ ꫀ𝗇𝗃𝗈𝗅𝗆𝗒ؔ 𝖽𝗂𝖺𝗋𝗒 𓍢۪
𑩒𑩒𑩒𑩒 𑩒𑩒𑩒𑩒 𑩒𑩒𑩒𑩒 چالش 𝟧𝟢 روز #نوشتن : ݂݂ ᩘ✉️ رؤز 𝟣 : شخصیت خود را توصیف کنید .
رؤز هشتم : خاطرهای از کودکیـم
اول یه خاطرهی دیگه نوشته بودم ، اما یهو یهچیز دیگه به ذهنم رسید و تصمیم گرفتم که تغییرش بدم ꤬🤓ꨩ
⊹
فکر میکنم اینبار 𝟨 یا 𝟩 سالـَم بود و رفته بودیم تعزیهی دو طفلان مسلم ؛ آخراش رسیدیم تقریباً ..
و اون قسمت بریدن سر ، رنگ قرمز ریخته بودن تو مخزن ِچاقو ؛ ولی من فکرکردم واقعا کشتنشون ᤢ🙏🏻᷎ꨵּꩌׄ
خلاصه آخرش انقدر به مامان بابام گیر دادم که منو ببرن مطمئن شم اینا زندهان ، برم داشتن بردن خونه طرف و اونا داشتن لباس عوض میکرد-
و اینشکلی بودن که :: سیسی زندهایم خیالت تخت برو خونتون دیگه
و حالا اینور من ِماش مغزو درحال کشیدن یه نفس راحت ، از اینکه فهمیدم پسرای مردمو نکشتن داریم* 🎀۪۠