من هر روز دعاگوی تقدیری هستم که مرا بر سر راه تو گذاشت ، بدون تو بخشی از وجودم تا ابد کور میماند...
زندگی همین است شبیه به گلی شاد و خندان در سبزهزار شکفته میشود، ناگهان یک بز سر میرسد آن را میبلعد و همه چیز به یکباره تمام میشود!
_چخوف
مگر من پیرزن را کشتم؟ من خودم را کشتم، نه پیرزن را! با این کار پدر خودم را برای همیشه درآوردم! … اما پیرزن را شیطان کشت، نه من!
میرفتم و آواز میخواندم، زیرا وقتی دلم خوش است حتمآ زیر لب ترانهای زمزمه میکنم، مثل همهٔ خوشحالانی که دوست یا آشنای مهربانی ندارند و وقتی شادند نمیتوانند او را در شادی خود سهیم کنند.