امروز از کنار غریبه ای رد شدم..غریبه ای که تمامش را میشناختم و تمامم را میشناخت..غریبه ای که یک روح در دو جسمیم..غریبه ای با راز های مشترک..
در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم
اصلن به تو افتاد مسیرم که بمیرم
یک قطره ی آبم که در اندیشه ی دریا
افتادم و باید بپذیرم که بمیرم
یا چشم بپوش از من و از خویش برانم
یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم
این کوزه ترک خورد ! چه جای نگرانی است
من ساخته از خاک کویرم که بمیرم
خاموش مکن آتش افروخته ام را
بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم
-فاضل نظری
«خاطرات، چه شیرین و چه تلخ، همیشه عذابآورند… مخصوصاً وقتی دیگر هیچ چیز مانند گذشته نیست. حتی اگر آن خاطرات خوب باشند، باز هم رنجشان میدهند، چون دیگر تمام شدهاند و هرگز بازنمیگردند.»
هدایت شده از H.m
گذشته یک دام است... من با خودم کلی خاطرهٔ مرده حمل میکنم
تهوع
هدایت شده از H.m
«حافظه مانند خنجری است که همزمان هم زخم میزند، هم راه فرار را نشان میدهد.»
هستی و نیستی
هدایت شده از H.m
«خاطرات تلخ مثل زخمهای کهنه هستند... اما شیرینشان حتی بدتر است، چون فریبدهندهاند.»
دفترهای بلاهت جنگ