هدایت شده از H.m
«حافظه مانند خنجری است که همزمان هم زخم میزند، هم راه فرار را نشان میدهد.»
هستی و نیستی
هدایت شده از H.m
«خاطرات تلخ مثل زخمهای کهنه هستند... اما شیرینشان حتی بدتر است، چون فریبدهندهاند.»
دفترهای بلاهت جنگ
هدایت شده از H.m
حافظهٔ انسان نوعی خیانت است... ما فکر میکنیم خاطرات را "نگه میداریم"، اما در واقع این خاطرات هستند که ما را در چنبرهٔ خود اسیر کردهاند. هر تلاشی برای بازگشت به گذشته، مانند دویدن روی تردمیل است: هرچه سریعتر حرکت کنی، بیشتر در جای خود میمانی. این است معنای واقعی "عذاب" — نه دردِ به یاد آوردن، بلکه شکنجهٔ این توهم که میتوانی چیزی را که دیگر نیست، دوباره داشته باشی.»
-هستی و نیستی
هدایت شده از H.m
«امشب، زیر این آسمان سیاه پر از ستاره، ناگهان خاطرهای از پنج سال پیش به سراغم آمد: روزی که با سیمون دوبووار در کافهای در پاریس نشسته بودیم و او دربارهٔ آینده حرف میزد. حالا این خاطره مثل چاقویی در پهلویم فرو رفته است. نه به این دلیل که آن روز پایان یافته، بلکه چون میبینم چگونه آن امیدهای جوانی به پوچیِ امروز تبدیل شدهاند. این است وحشتِ حافظه: آنچه زمانی "امید" بود، حالا فقط اثباتی است بر شکستِ من.»
-دفتر های جنگ
دارم سعی میکنم فرار کنم از خاطرات عزیزم
بعد یهوی میبینم عه متنی ک دارم میخونم از کیه؟سارتر؟داستایفسکی؟
و کی اینارو بهم معرفی کرد؟
و اینجاست ک دیگه تلاشم برای فرار با شکست علنی مواجه میشه..
کی مجبورم کرد تهوع بخرم درحالی ک حتی اسم سارتر رو هم نشنیده بودم؟
کافیه حافظه کافیه تو بردی!