خاطرات! آنها مارهای سمیاند که در سینه میخزند... حتی شیرینترین لحظات گذشته، وقتی به یاد میآوری، زهر میریزند. چرا؟ چون تو دیگر آن آدم سابق نیستی، و آن جهان مرده است... گناهکارم، پس رنج میکشم — اما حتی اگر بیگناه بودم، باز همین مارها قلبم را میگزیدند، چون گذشته همیشه نوعی گناه است.»
_برادران کارامازوف