نگاهت ميكنم خاموش و خاموشي زبان دارد
زبانِ عاشقان چشم است و چشم از دل نشان دارد ...
شعر هایم جز خودش دست همه چرخید و حیف ...
آن که بایستی بخواند،مصرعی از من نخواند ...
سرِ مغرور من؛ با میلِ دل باید کنار آمد /
که عاقل آن کسی باشد که با دیوانه می سازد
مرنج از بیش و کم، چشم از شرابِ این وآن بردار /
که این ساقی به قدرِ تشنگی پیمانه میسازد
چه درد استخوانسوزی میان شعر پیچیدهست ،
تو در هر بیت پنهانی و در هر واژه پیدایی.