انزوا🖤🇮🇷
مرا با یك لبی پرخنده میبینی نمیدانی... به ظاهر خوبم اما سخت در پندار غمگینم، چهمیپرسیتوازحالم
غمیگنم،
غمم در سطرهایِ ریز این کاغذ نمیگنجد؛
مرا بسیار بنویسید ك یک طومار غمگینم!
تو رفتیسالها اینجابهعکست خیرهمیمانم
من از اینچشمهایِ مانده بر دیوار غمگینم،
#حسینوصالپور
@enzevae🍃
در خیالات خودم ، در زیر بارانی که نیست
می رسم با تو به خانه ، از خیابانی که نیست
می نشینم روبرویت ، خستگی درمیکنم
چای میریزی برایم ، توی فنجانی که نیست
باز ميخندی و ميپرسی ، كه حالت بهتر است؟!
باز میخندم که خیلی، گرچه میدانی که نیست
شعر می خوانم برایت ، واژه ها گل می کنند
یاس و مریم میگذارم ، توی گلدانی که نیست
چشم میدوزم به چشمت ، میشود آیا کمی
دستهایم را بگیری ، بین دستانی که نیست..؟!
وقت رفتن می شود، با بغض می گویم نرو…
پشت پایت اشک می ریزم ، روی ایوانی که نیست
می روی و خانه لبریز از نبودت می شود
باز تنها می شوم ، با یاد مهمانی که نیست…!
رفته ای و بعد تو این کار هر روز من است
باور اینکه نباشی ، کار آسانی که نیست . . .
@enzevae🍃
انزوا🖤🇮🇷
غمیگنم، غمم در سطرهایِ ریز این کاغذ نمیگنجد؛ مرا بسیار بنویسید ك یک طومار غمگینم! تو رفتیسالها ای
‹ شبیه پیرمردی مانده بر سیگار غمگینم،
حدودش را نمیدانم ولی بسیار غمگینم،
شبیهِ مادری افتاده بر بالینِ فرزندش
ك امیدی ندارد تا شود تیمار، غمگینم
مرا دنیا غریبم گیر آورده است انگاری؛
شبیهِ کشوری در دستِ استعمار غمگینم!
فروپاشیدنم را با نبودت خوب فهمیدم!
چنان جاماندهای در زیر یک آوار غمیگنم،
از اینکاغذ از این شعرم از این افکار بیزارم
فقط از بغضِ لاکردارِ این خودکار!
#حسینوصالپور
@enzevae🍃