چند بارد غم دنیا به تن تنهایی
وای بر من تن تنها و غم دنیایی
تیرباران فلک فرصت آنم ندهد
که چو تیر از جگر ریش برآرم وایی
لالهای را که بر او داغ دورنگی پیداست
حیف از ناله معصوم هزارآوایی
آخرم رام نشد چشم غزالی وحشی
گرچه انگیختم از هر غزلی غوغایی
من همان شاهد شیرازم و نتوانی یافت
در همه شهر به شیرینی من شیدایی
@enzevae🍃
من پذیرفتم شکست خویش را،
پندهای عقل دوراندیش را،
من پذیرفتم که عشق افسانه است
این دل درد آشنا دیوانه است
میروم شاید فراموشت کنم
با فراموشی هم آغوشت کنم
میروم از رفتن من شاد باش
از عذاب دیدنم آزاد باش
گرچه تو تنهاتر از من میشوی
آرزو دارم شبی عاشق شوی
آرزو دارم بفهمی درد را
تلخی برخوردهای سرد را
آرزو دارم خدا شادت کند
بعد شادی تشنهی نامم کند
@enzevae🍃
ای ز خاک آستانت قدسیان را آبروی
وز نسیم روضهات دارالجنان رارنگ و بوی
برده چون خاک بهشت از باد جان افزای تو
جام آبِ خضر و نارِ موسوی را آبروی
دستِ فراشانت ز آب روی خاکِ درگهت
کوثر و تسنیم را بر سنگ حیرت زد سبوی
در ازای حضرتت، با جمله جاه و آبِ خویش
چشمۀ خورشید را غیرت بود بر خاک کوی
سقفِ مرفوعت پناه بیتِ معمورست از آن
طاقِ چوگان شکلت از میدان گردون برد گوی
در جوار خاک پاکت هر زمان روح الامین
با خضَر گوید که دست از چشمۀ حیوان بشوی
ساکنانِ سدره اندر ظلِّ طوبی پرورت
گه ز دهشت بیزبان، گاه از طرب در گفتگوی
کعبه گر یابد نسیمی از صفای رُکنِ تو
هر دم از ارکان او خیزد هزاران های و هوی
طالب مقصود را مقصد حریم تست، لیک
چون بیابد هردمش گردد ز یادت جستوجوی
@enzevae🍃