سویَت گریخت این دلِ مردم گریزِ من ،
حاجت نبود دل ببری از من اینچنین..
مالِ تو بود آنچه ربودی عزیزِ من:)
*/ پارت nامِ خودم جامانده ام اما غمی نیست ،
رفیقان میروند الحمدُالله..
#حضرتِقلب
اِغماء☫
سویَت گریخت این دلِ مردم گریزِ من ، حاجت نبود دل ببری از من اینچنین.. مالِ تو بود آنچه ربودی عزیزِ م
قرارِ بی قرارا
تو صحنِ انقلابه
دوایِ دردِ تشنه ،
رسیدنِ به آبِ ..
باید نامهای برای آقامجتبی بنویسم
و آن را اینطور شروع کنم : سلام بر
آنان که دلگرمیِ دیگرانند درحالیکه
خود غرق غم هستند:)))))))))))))
اِغماء☫
-
این زمزمهها، این حرفها…
چگونه جانم را چون غباری سرد در بر گرفتهاند!
میگویند خیابانِ «کشورِ دوست»، دیگر به «پدر» ختم نمیشود. یعنی آن جادهی آشنا، دیگر ما را به پناهِ حضورِ شما نمیرساند؟
پس دیگر منتظرِ کلامِ شفابخشِ شما نخواهیم بود؟
آن نگاهِ نافذ، آن حکمتِ ناب که دشمن را، هرکه و هرچه که بود،
در هم میکوبید؟
آیا دیگر آن لبخندِ آشنا که نویدِ آرامش میداد، و آن زمزمهی «نزدیکِ قلهایم»را
از شما نخواهیم شنید؟
آه، بر ما! ۶۵ روز است که در این کابوسِ هولناک گرفتاریم؛ کابوسی که چون بختکی
سیاه، دهانِ اندیشهمان را میبندد و دلِ
بیتابمان را به فریادی بیصدا وا میدارد!
مولایِ ما… آقایِ جانِ ما…
چگونه ممکن است ما که قرار بود جانمان
را در راهِ شما فدا کنیم، اکنون نفس بکشیم،
حال آنکه قلبِ تپندهی شما از حرکت باز ایستاده است؟
این چه فدایی بودنی است؟
این چه جانفشانیِ تلخی است که جز آه و حسرت، ارمغانی ندارد؟
خاک بر سرِ این جانِ بیارزشِ ما!
غبطه میخورم…
به هر ثانیه، به هر نفس که در آن انتهایِ همان خیابانِ آشنا، همان کوچهی نورانی،
زیرِ سقفی که شما پناهِ عالم بودید، کشیدم.
آن نگاهِ سرشار از شوق، آن اشکهایِ
بیاختیاری که چون مروارید غلتان،
بر زیلوهایِ سادهی «بیت» میچکیدند..
همه چیز در خاطرم زنده است.
حالا چشمهایم را میبندم،
و تمامِ آن لحظاتِ گرانبها را مرور میکنم.
مبادا یادم برود…
آن روزی که از پسِ پردههایِ سبزِ ملکوت
بیرون آمدید،
و دستهایتان را به نشانهی مهر و امیدی
بیکران تکان دادید،
و دنیایی پر از معنا را در دلِ ما جان بخشیدید.
آه، پدرِ ما!
حالا اما… اینها چه میگویند؟
چگونه ممکن است اینچنین دلتنگِ حضورِ
شما باشیم، و شما دیگر نباشید؟
کاش حالا غصه ام از این بود که من جا
مانده از دیدار بودم…
من اشک میریختم، اما نه از غصهی نبودنتان؛
بلکه از شوقِ دیداری که بود و من از آن
جا مانده بودم،
از حضوری که نفس میکشید!
آری… کاش شما بودید و دیداری بود:)
« علی آبادی »
اِغماء☫
این زمزمهها، این حرفها… چگونه جانم را چون غباری سرد در بر گرفتهاند! میگویند خیابانِ «کشورِ دوست
حین نوشتنش اندازه کل این ۶۵ روز اشک ریختم و آروم نشدم:)