اِغماء☫
-
این زمزمهها، این حرفها…
چگونه جانم را چون غباری سرد در بر گرفتهاند!
میگویند خیابانِ «کشورِ دوست»، دیگر به «پدر» ختم نمیشود. یعنی آن جادهی آشنا، دیگر ما را به پناهِ حضورِ شما نمیرساند؟
پس دیگر منتظرِ کلامِ شفابخشِ شما نخواهیم بود؟
آن نگاهِ نافذ، آن حکمتِ ناب که دشمن را، هرکه و هرچه که بود،
در هم میکوبید؟
آیا دیگر آن لبخندِ آشنا که نویدِ آرامش میداد، و آن زمزمهی «نزدیکِ قلهایم»را
از شما نخواهیم شنید؟
آه، بر ما! ۶۵ روز است که در این کابوسِ هولناک گرفتاریم؛ کابوسی که چون بختکی
سیاه، دهانِ اندیشهمان را میبندد و دلِ
بیتابمان را به فریادی بیصدا وا میدارد!
مولایِ ما… آقایِ جانِ ما…
چگونه ممکن است ما که قرار بود جانمان
را در راهِ شما فدا کنیم، اکنون نفس بکشیم،
حال آنکه قلبِ تپندهی شما از حرکت باز ایستاده است؟
این چه فدایی بودنی است؟
این چه جانفشانیِ تلخی است که جز آه و حسرت، ارمغانی ندارد؟
خاک بر سرِ این جانِ بیارزشِ ما!
غبطه میخورم…
به هر ثانیه، به هر نفس که در آن انتهایِ همان خیابانِ آشنا، همان کوچهی نورانی،
زیرِ سقفی که شما پناهِ عالم بودید، کشیدم.
آن نگاهِ سرشار از شوق، آن اشکهایِ
بیاختیاری که چون مروارید غلتان،
بر زیلوهایِ سادهی «بیت» میچکیدند..
همه چیز در خاطرم زنده است.
حالا چشمهایم را میبندم،
و تمامِ آن لحظاتِ گرانبها را مرور میکنم.
مبادا یادم برود…
آن روزی که از پسِ پردههایِ سبزِ ملکوت
بیرون آمدید،
و دستهایتان را به نشانهی مهر و امیدی
بیکران تکان دادید،
و دنیایی پر از معنا را در دلِ ما جان بخشیدید.
آه، پدرِ ما!
حالا اما… اینها چه میگویند؟
چگونه ممکن است اینچنین دلتنگِ حضورِ
شما باشیم، و شما دیگر نباشید؟
کاش حالا غصه ام از این بود که من جا
مانده از دیدار بودم…
من اشک میریختم، اما نه از غصهی نبودنتان؛
بلکه از شوقِ دیداری که بود و من از آن
جا مانده بودم،
از حضوری که نفس میکشید!
آری… کاش شما بودید و دیداری بود:)
« علی آبادی »
اِغماء☫
این زمزمهها، این حرفها… چگونه جانم را چون غباری سرد در بر گرفتهاند! میگویند خیابانِ «کشورِ دوست
حین نوشتنش اندازه کل این ۶۵ روز اشک ریختم و آروم نشدم:)
اگر از من بپرسن میگم
فقط دانش آموز بودن سخت نیست!
که اصولا هم اکثرا دانشآموز اند..
دانش آموز دغدغه مند بودن سخته ،
دغدغه ی اثرگذار بودن..
انجمن اسلامی این اثرگذاری رو برای ما
مهم تر کرده بود ، کل دغدغه ی زندگیمون
شده بود اینکه بچه ها عاشقِ خدا بشن ..
در هیچ حیطه ای این رو نادیده نمیگرفتیم ،
از هیچ تریبونی ساده نمیگذشتیم ..
اینجا مارو عاشق کار کردن برای امام زمان کرده بود ،
ولو در زمان سختی ..
میخواستیم تموم بچه های مدرسه
عاشق امام زمان بشن:)
به هر قیمتی ..
پ.ن : هنوز غبطه میخورم به تموم اشک
های از سر اخلاص اون دانش آموزی که
تو فلان هنرستان غیرانتفاعیِ عظیمیه
که دانش آموز هاش برای مراسم هاشون
پرچم شیر و خورشید میآوردن
مدرسه انقلاب زده بود!
روز بازدید تمام دکور این بچه رو آورده بودن پایین..
بعد ها وقتی صحبت میکردیم میگفت
خانم علی آبادی اینجور جاها هم نیاز دارن
که ما باشیم مگه نه؟
اگر حضور من باعث بشه یک نفر با امام زمان صحبت کنه چی؟
اصلا به امام زمان فکر کنه چی؟
من تموم این فحش ها و بد و بیراه ها رو به جون میخرم ..
- خدایا این بچه کجاست و من هنوز اندرخمِ یک کوچه ام:)))
*/ چونکه دلم برای دوران دانش آموزیم تنگ شده ..👩🏻🦯