انتوان دوسنت اگزوپری ( نویسنده شازده کوچولو ) واقعا یه خلبان بود که یه بار تو صحرای افریقا هواپیماش خراب شد و از تشنگی داشت میمرد . !
اون کتابی که نوشته بر اساس زندگی خودش بود و واقعیت ، اینکه شازده کوچولو واقعیه یا نه یه رازه . . کسی رو چه دیدی ، شاید یه روز تو هم تو یه بیابون یه پسر بچه با موهای زرد ببینی که ازت میخاد برای پوزه بند گوسفندش تسمه بکشی .
– و وقتی تسکین پیدا کردی (چون انسان همیشه تسکین پذیر است) از آشنایی با من خوشحال خواهی بود. تو همیشه دوست من خواهی بود و دلت خواهد خواست که با من بخندی . و گاهی پنجره خود را برای تفریح خواهی گشود و دوستان تو از اینکه تو به آسمان نگاه میکنی و میخندی، بسیار تعجب خواهند کرد. آن وقت تو به ایشان خواهی گفت : ( بلى ، من از دیدن ستارهها همیشه خندهام میگیرد ! ) و ایشان تو را دیوانه خواهند پنداشت . و خواهی دید که من تو را بدجوری دست انداختهام . .
و باز دوباره خندید .
- کتاب شازده کوچولو
به جمجمه ی من خوش آمدید .
یک کامیون دارد از روی استخوان های گردن و سرم رد میشود .
فقراتم می شکند و مغزم می پاشد بیرون و پخش میشود .
هزارتا چراغ قوه توی چشم هایم می درخشند . دنیا کج و معوج میشود .
بالا می اورم . غش میکنم .
مدام این اتفاق می افتد . روزهای عادی ام این شکلی است .
اخترک ب612
به جمجمه ی من خوش آمدید . یک کامیون دارد از روی استخوان های گردن و سرم رد میشود . فقراتم می شکند
بین نیمکره ی چپ و راست جنگ است . جسد های خونی سلول های خاکستری مغزم روی زمینه .
از اسمون ذهنم آتیش افکار مخرب میباره .
قسمت مثبت نگر مغزم با سپر محافظش به جنگ اتش های اسمانی میرود .
بله این یک روز عادی در مغزمه .