به جمجمه ی من خوش آمدید .
یک کامیون دارد از روی استخوان های گردن و سرم رد میشود .
فقراتم می شکند و مغزم می پاشد بیرون و پخش میشود .
هزارتا چراغ قوه توی چشم هایم می درخشند . دنیا کج و معوج میشود .
بالا می اورم . غش میکنم .
مدام این اتفاق می افتد . روزهای عادی ام این شکلی است .
اخترک ب612
به جمجمه ی من خوش آمدید . یک کامیون دارد از روی استخوان های گردن و سرم رد میشود . فقراتم می شکند
بین نیمکره ی چپ و راست جنگ است . جسد های خونی سلول های خاکستری مغزم روی زمینه .
از اسمون ذهنم آتیش افکار مخرب میباره .
قسمت مثبت نگر مغزم با سپر محافظش به جنگ اتش های اسمانی میرود .
بله این یک روز عادی در مغزمه .