تو تاریکی و سکوت داشتم به ترک همچی و رفتن برای مدتی فکر میکردم ، اولین چیزی که تو ذهنم اومد رفتن به جنگل و همونجا موندن بود بدون اینکه به کسی بگم . راجع ترس هامم فکر کردم و بازم میخواستم که برم .
نمیدونم کِی ولی بالاخره میرم و خودمو یه مدت گم و گور میکنم ، شاید اینطوری بتونم از دست تعلقات و غم ها و سنگینی های روی قلب و ذهنم فرار کنم .
نیاز دارم یه مدت تنها باشم ، حتی نمیخوام ادمای معمولی تو خیابونم ببینم و صدایی ازشون بشنوم ، هیچ انسانی رو نمیخوام ببینم .
اگه نتونم برم جنگل قطعا یجور دیگه تو چند ماه آینده میزارم زندگی روزمره رو و میرم .