هر بار عزیزی را از دست دادهام، بعد از خبرِ فقدان، سختترین لحظه برایم صبحِ مراسمِ تدفین بوده. همان صبحی که با چشمان ورمکرده و دستهای لرزان، لباس سیاهم را تن میکردم. همان صبحی که آینه بهم میگفت «امروز برایِ آخرین بار میبینیش»، ولی دلم هنوز باور نمیکرد. باید آماده میشدیم تا برای همیشه بدرقهاش کنیم...
بیمنطق بهنظر میآید؛ اما انگار تا وقتی خاک پیکر بیجانش را در آغوش نکشیده باشد، انگار هنوز چیزی از حضورش در جهان باقی است؛ یک رشتهی باریکِ امید. و با دفن شدنش، همان آخرین تکیهگاه ذهنم هم فرو میریزد.
انگار تا پیش از خاکسپاری هنوز کمی از او برای جهانم باقی مانده... هنوز میشود از دست دادنش را انکار کرد...
و حالا هر بار که خبری از مراسم تدفینِ شما میرسد، برعکسِ همه که خیلی وقت است منتظرند تا برایتان اقامه عزا کنند، من بیتاب و پریشان میشوم.
راستش فکرش را هم نمیکردم روزی برسد که برای رسیدن به حضورتان، بهجای آن همه شوقِ ایستادن در صفهای خیابانِ کشورِ دوست، بیهیچ صف و انتظاری به دیدارتان بیایم...
آقایِ من، خاک بر سرِ دنیایِ بعد از شما،
باختند آنها که شما را نشناختند...
✍م. کریمی
اگر زندگی تو را به گریه انداخت ،
پس بدان گناهانت بخشیده شد ؛
و اگر زندگی به رویت لب آورد و خندید ؛
پس بدان دعایت قبول گردید ..
- مولا امیرالمومنین علی علیه السلام -
. اِرمیا .
هر بار عزیزی را از دست دادهام، بعد از خبرِ فقدان، سختترین لحظه برایم صبحِ مراسمِ تدفین بوده. همان
داریم به تشیع آدمی نزدیک میشیم که میگفت
" من همهی مردم رو دوست دارم و برای تکتکشون دعا میکنم "
یکی از بزرگ ترین آرزوهای زندگی من دیدن شما از نزدیک بود . حتی اون روزهایی که تحت تاثیر جامعه روبهروتون قرار میگرفتم و ازتون انتقاد میکردم هم ته قلبم دوست داشتم یک روزی روی موکتهای آبی حسینیه امام خمینی راه برم و بعد یک گوشه بشینم غرق صحبتهاتون بشم .
از یهجایی به بعد زندگیم فیلم همهی دیدارهای مردمی رو با حسرت دیدم
. اون روزی رو در ذهن تجسم کردم که بالاخره میاد وقتی که منم بین جمعیت بعد از جوابهای دندانشکنی به دشمنان ایران میدهید تکبیر بگم .
آره من تمام عمرم منتظر یک دیدار بودم اما حالا نه . این طور نه . حالا در فاصله ی چند روز تا اولین و آخرین دیدار میبینم من خیلی هم آماده نیستم !
کاش شما بودید ، شنبه با همان عبا و قبای ست بدون عصا وارد مصلی میشدید درست مثل همان جمعهی نصر بعد هم من دوباره با حسرت به عکسهایتان نگاه میکردم ..
علی پناهی ، حق مطلب ُ ادا کرد اونجا که گفت ،
ناامیدی واسه چی وقتی علمدار دارم .. :)
-کدام رئیس جمهور در تاریخ معاصر جهان را میشناسید که پسر ۱۷ساله خودش را بفرستد در خطرناکترین قسمت در خط مقدم جبهه ؟
+سید علی خامنهای
مختار میگه نه از مرگ میترسم، نه از کم بودنمون. فقط از این میترسم که کینهای که توی دلمون هست بمیره. ما هم همینطور مختار.
. اِرمیا .
یکی از بزرگ ترین آرزوهای زندگی من دیدن شما از نزدیک بود . حتی اون روزهایی که تحت تاثیر جامعه روبه
در این مدت زندگی به گونه ای سپری شد که میتوانم سال ها بدون اینکه اتفاق جدید غم انگیزی رخ بدهد غمگین بمانم ...
سیدمرتضی آوینی در وداع امام مینویسه: "ما را این گمان نبود هرگز که بی او بمانیم... ما را این گمان نبود که بعد از او بمانیم، اما او رفت...!"
آقامرتضی، حال همهی ما بعد از اون صبح شنبه همینه.