هنگامی که امام علــی علیه السلام به شهادت رسیدند شیعیان به شدت متأثر و نا امید شدند؛ اما هرگاه به سیمای دلربای امام مجتبـــی علیه السلام می نگریستند تمام غم و اندوه از دلشام برچیده می شد.
بس که شبیه پدرش علی بود؛ گویی این رسم شباهت مجتبی ها به علی ها همچنان پابرجاست .
#لبیک_یا_خامنه_ای
به نامِ خدا
چهل روز گذشت.
چهل روزی ك تمام ثانیه هایش قدِ سالها برایم گذشت.!
چگونه میتوانم درد و غم هجرانِ این چهل روز را بنویسم؟ چگونه؟ به چه جرئتی؟
از چه بنویسم؟... اگر تمام توانم یاری کند میتوانم وقایع را در کلمه ای خلاصه کنم. "مظلومیت"
مظلومیتِ پر پر شدن جوانه هایِ میناب.
مظلومیتِ شهیدان گمنام پایِ لانچر ها.
و.. مظلومیت پدر امت.
چه سوگ با شکوهی است، دلتنگی برای کسی ك رفت، اما رفتنش پایان نبود؛
بلکه شروع ماندگاری بود. او رفت. بی صدا، مانند نسیمی که نمیخواهد هیچ داغ دیده ای را بلرزاند، اما نبودنش فریادی شد ک مردم در سینه های خود حبس کردند.
چقدر سخت است دلتنگ شدن برای کسی ك با اقتدار ایستاد، دربرابر طوفان های تهمت.؛
دربرابر نیشخند ها، تحقیر ها و با آن قامت استوار، رنج را لبخندی کرد تا دیگران نفهمند درد را.و چقدر غم انیگر بود شب رفتنش با هلهله هایی ک مارا یاد هلهله های شام می انداخت، همانقدر دردناک، همانقدر بی بصیرت.
لقب ِدیکتاتور به او دادند و او، تنها لبخند زد و، خطاب شدگان را فرزندان خود دانست.
گفتند مال مردم را خورده...
ساده زیستی و دور از تجمل گرایی گویای همه چیز بود.
او بزرگ بود، از قدرت و مهربانی..!
و مظلوم تر از آن که تاریخ بتواند بی گریه از او بنویسد. در قابِ نبودنش، صدای گامهایش نیز هنوز شنیده میشود.
بگذار گریه کنیم، اما نه از ضعف، از عظمت فقدان.
برای آنانی ك جان در راه آرمان میدهند و چنین جاودانه میمانند. برای شیر مردانی که داعشی خطاب میشدند و حالا جان بر کف پای لانچر ها نشسته اند و به عشق مردم ایران، موشک میزنند.
برای آن جوان ایرانی پشت لانچر، که وقتی آنجارا موشکباران کردند، دست و پاهایش را از دست داد. او چند سال مگر داشت ك شبکه های خارجی و معاند، اورا به بشکه تشبیه کردند؟
چرا لاله های وطن، جاوید نام نشدند؟ چرا سلبریتی ها حالا پس از چهل روز، اکثرشان چیزی نگفتند؟
چرا دیگر صدای وطن پرستان در نمیاید؟ چرا کسی فکر نمیکند ک دیگر ایران است که دارد زخم میخورد، مهم نیست که چه فکر میکنی و کجا ایستاده ای.!
چرا کسی نمیگوید کوروش آسوده بخواب ما بیداریم!؟
آری از روزی میخواهم بنویسم ک
در تکرارِ تاریخ، روزی از روز هایِ خدا. هنگام سحر،، آن نوارِ باریک مشکی که قاب تلویزیون شده بود برایِ همیشه روح دخترک را پژمرده کرد.!
باور کن آن روز، جان نبود که پر کشید، چیزی با ارزش تر از جان بود که رفت(: اکسیژن تمام شد. هوا تمام شد. و غم و خشم بود که در درونِ تمام مردم شعله ور بود.!
آن دخترک تمام شد، اما به جبر زمانه ی سنگین، محکوم بود به ادامه ی زندگیِ یتیمی. ، دیگر تابِ تحمل را نداشت و از آن قفس، از آن تاریکیِ خانه فرار کرد، فرار کرد تا دنیایِ آدمهای بیرون، این خبر را کذب کنند،، اما..
مردمِ بیرون به زندگی شان ادامه میدادند، گاهی صدای صوت قرآن به گوش میرسید و گاه هم هلهله ی بی وطنان.
اما او، آنجا، بازهم دوباره تمام شد.
برای مظلومیت پدر؛ برای ۳۷ سال پدری کردنِ او، با تمام خضوع و فروتنی. کاش کسی بود که زیرِ شانه های دختر را میگرفت و بهش میگفت: تمام نشو؛ تو جوونی، امید داشته باش.
اما هیچکس،حالش تعریفی نداشت.
چشمانش را می بست روی هر عکسی که پدر با لبخند روی آن چاپ شده بود. چشمانش را می بست از هر عکس تسلیتی، از پیغام ها و سروده های تلویزیون.
او حتی دیگر صدای موشک های تهران را هم نمیشنید.. نمیخواست باور کند دنیا پدر ایران را از او گرفته. پدری که از همه ایرانی تر بود.، پدری که حتی کوچیکترین کلمات بیگانه، چه عربی و چه انگلیسی در جملاتش نبود. و هروقت میخواست برای مردمش دعا کند حتی دقت میکرد از کلمه پروردگارا بجای رب استفاده کند. پدری ك داستان های رستم و سهراب را به نوجوانانش پیشنهاد میکرد. پدری که حتی بیشتر از یک پدر، برای ملت پدری کرد.
آری، دختر ماند با دلی پر از حسرت،ندامت و.
دختری که روزی تمام امیدش به دیدنِ پدر بود، اما او چطور میتوانست کم نیاورد؟!. چفدر مظلومانه رفتی پدرم. پدر امت اسلام، قائد شهید ما.؛
با خود نگفتی عاشقانت بی تو میمیرند؟
با خود نگفتی نیستی دلشوره میگیرند؟
ایکاش ما جای تو در آوار میماندیم..
خداحافظ ای داغ بر دلنشسته من(:
به راستی که مانند پدرمان علی علیه السلام، بهت تهمت زدند، معاویه گوسفندانشان را میدزدید و به کودکان شام میگفتند، دزدِ بره هایتان علی است تا حقد و کینه علی را در دل فرزندانشان بپرورانند و چه پروپاگاندای رسانه ای داشت معاویه...
و مانند مادرمان فاطمه زهرا به خانه ات هجوم بردند و خود هم تعجب کردند که چرا در پناهگاه نرفته بودی! و مانند اربابمان حسین علیه السلام با زبان تشنه ارباً ارباً. بمیرم برای مظلومیتت❤️🩹.
بعد از تامل، دخترک فهمید ک اگر از طاقتِ دوری پدر نمرده پس باید زندگی کند..؛ او باید زندگی میکرد..!
باید می بود و تمام این اتفاقات را،
تعرضِ دشمنان را، خیانت وطن فروشان را، یتیمی ِملت ایران را،، باید همه این هارا در روزنامه جوانان نسل بعد مینوشت..
او باید مینوشت که روزی روزگاری مردمانی بودند که پدرشان را از دست دادند اما امیدوار بودند به حکومت امام زمانی خود، و گاه مردمانی بودند که بی لیاقتی برخی مسئولین را گردن پدر امت می انداختند ، گاه هم وطنفزوشان و خیانت کاران، آرزوی مرگ هموطنان خود را داشتند. روزی روزگاری مردم، تاریخ را فراموش کردند و به تکرار آن دچار شدند، به تکرارِ صحنه وقایع سوزناکِ عاشورا، به صحنه هایِ جنگ تیمور و فریب مردمان آن زمان، به زمانه مردم شام و مردمان کوفه، به نتیجه اعتماد مصدق به آمریکا،به صحنه های جنگ های جهانی، به مردمانی ک به دشمنانشان اعتماد و آنهارا منجی خطاب کردند و گاه هنوز هم نمیدانم که چطور به میخواستند به بچه باز های پدوفیلی اعتماد کنند!
روزی روزگاری ملت یتیم شدند و دخترانشان هم در مدرسه میناب پرپر، روزی روزگاری مردم با صبر و استقامت ایستادگی کردند.ایستادند و تو دهنیِ محکمی به دشمنانشان زدند.و سربازان گمنام امام زمان پای لانچر ها با دهان روزه شهید شدند. روزی روزگاری مردمان برای حفاظت از خونِ شهیدان در خونه ها و آواره هاشان ماندند تا بگویند ما اهل کوفه نیستیم علی تنها بماند.. آری، رشادت های بی همتای این مردمان را باید در تاریخ جهان بنویسند.
او باید می ماند و با شعارهای الله اکبر در میدان ها سلاح خود را به دشمن نشان میداد و میگفت ندای الله اکبر ِما از طبل تو خالی شما بُرنده ترو خدای ما از شما مدعیان بزرگ تر است.
او باید میماند تا اثبات کند ایران ایران می ماند و هیچ اجنبی دستش به خاک کشور نمی رسد وهیچ پوریم دیگری رقم نخواهد خورد.
او باید می ماند چون رسالت او بر ماندن بود..و الحق که چه رسالتِ عظیمی ست.
او باید میماند تا میدان ها خالی نباشد.تا صدای خنده ی بی وطنان بالا نرود
و. او ماند تا بگوید زنانِ این ملت،شکست ناپذیر هستند.
او دیگر هیچ ترسی نداشت، از صدای بمبارانِ وحشیانه دشمن، از تهدید های پوچِ آمریکا و رقاصیِ تن فروشان.؛
او جرقه دیگری در وجودش خورده بود..
او دنبال انتقام بود.. انتقامِ عزیزانش.
درسته، دنیا بی وفا بود اما دخترک باید در همین دنیای بی مرام نفس میکشید و خون عزیزانش را پس میگرفت.. آن دخترک من هستم!
"من"
ماندم تا بگویم مردمانی بودند، که برای جلوگیری از ترسِ کودکانشان، گوش های آنها را از پنبه پر میکردند تا صدای موشک ها شنیده نشود، لرزش خانه و شیشه ی شکسته را ترقه و همسایه ها تلقی میکردند.
ماندم تا بگویم مردم و خانه هایشان با موج موشک ها میلرزیدند اما اعتقادات آنها نه؛
ماندم تا بگویم مردم در تاریکیِ شب با قرآن میخوابیدند و صبح با موج موشک سحری را بیدار میشدند و با دهان روزه، افطار به دست، نمازشان را در میدان ها میخواندند و رشادتشان را به تمام جهانیان عرضه میکردند.
ماندم تا بگویم مردمانِ ما غیرت و اقتدارشان در میدان ها ستودنی بود. با وجود اینکه میدان هارا موشک میزدند،اما همچنان پر صلابت از جایشان تکان نمیخوردند و ندای الله اکبرشان را بلند تر سر میدادند.
ماندم ک بگویم زیر حملات موشکی، مردم در خیابان ها بودند، اسپری به دست، درست مانند زمان ۵۷.
ماندم که بگویم مردم در شبهای قدر، در میدان های بارانی قرآن به سر میگذاشتند و نظامیانشان پای لانچر ها جوشن کبیر میخواندند.
ماندم تا بگویم خیلی از مردمان، عزیزانشان پر پر شد، خانه هایی که با هزار امید آجر آجرش را بنا کرده بودند، خراب شد اما همچنان پای شهرهایشان ماندند و قابِ عکس عزیزانشونو بالا بردند..
اگر زنده ماندم؛
روزی تاریخ را برایت ترسیم میکنم وطنم!
وطن، تو زخم خورده ای مادر؛
تو رشادت های رشیدانت را دیده ای مادر؛
تو پرپر شدن عزیزانت را دیده ای و دم نزدی مادر؛
تو زخم داری اما مثل همیشه خود را مداوا و بیدار تر میکنی مادر؛
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است..
دنیا برای از تو سرودن هوا کم است..
اکسیر من نه اینکه مرا حرفِ تازه ای نیست..
من از تو مینویسم و این کیمیا کم است..
در حرف من حقیقت یک ماجرا کم است..
بهاری میاید در تو و تن فدای وطنم میشود.
خانومِ مجهول.
هیچکس برای تو موندگار تر از خدا نیست، اینو باید خیلی تاوان بدی تا متوجه بشی.