"التیامِ زخمهام"
خداروشکر میکنم ك همیشه محب و طرفدارِ شما بودم؛ همیشه در مقابلِ یاوه گویی های دیگران سکوت نکردم و از حقانیت شما دفاع کردم🖤
گلزار شهدا یه قطعه ای هست برای مادران شهید و خانواده های شهید.. روی دیوارش عکس شما نصب شده ک هربار عکستونو اونجا میبینم گریم میگیره!
عکستون وقتی اومده بودید اینجا پیش شهدا؛ و زیرش با دستخط خودتون نوشته شده: شهدا استقلال و عزت کشور را حفظ کردند... بازم گریه میکنم، اینبار برای اینک شماهم الان جزو شهیدا شدید! مگ میتونم بهتون بگم شهید؟
شاید کسی نفهمه حرفامو.. اما ریشه عشق از همون بچگی در دلم جوونه زد.. از همون روزایی که شمارو تلویزیون نشون میداد، مادرم بلند قربون صدقه تون میرفت و من با وجود کم سن و سالیم از شما خوشم میومد چون مادرم دوستتون داشت! عاشقتون بود! هروقت سخنرانی داشتید با علاقه ته دلم مثل مامانم قربون صدقه تون میرفتم و میشستم جلوی تلویزیون!.. من عاشقتون بودم.. به بابام میگفتم بابا؟ دوست دارم بزرگ بشم برم اقا رو ببینم.. یادمه یه بار معلممون ازمون بپرسید دوست دارید الان کی رو میدید و باهاش عکس میگرفتید؟ همه بچه ها اسم های بازیگرارو آوردن و من گفتم خانوم دوست دارم امام زمان و رهبر و کنار هم از نزدیک ببینم.. بماند که چقدر بهم خندیدن اما من ته دلم همیشه آرزوی دیدنتونو داشتم.. از خدا پنهون نیست از شماهم چه پنهون که وقتی الانم حتی با این سنم میدیدم رهبر بچه هارا تحویل میگرفت حسودیم میشد... حالا چ شد؟ حالا شما نیستید و هرروز این قلب فشرده تر میشه.. من با عشق به شما بزرگ شدم.. انقدر علاقه قلبی بهتون دارم که حس میکنم قلبم داره از آتیش میسوزه!
کتابایی که شما تقریض میکردید و با عشق میخوندم، مدام اشک در چشمانم حلقه میزد وقتی فکر میکردم شماهم برگه های این کتاب و ورق زدید...
"التیامِ زخمهام"
شاید کسی نفهمه حرفامو.. اما ریشه عشق از همون بچگی در دلم جوونه زد.. از همون روزایی که شمارو تلویزیون
نه تنها من، بلکه تمام دخترای این سرزمین..
من با عشق شما بزرگ شدم و جوونه های پرورش یافته این عشق در دلمُ به مادرم مدیونم.. همش میپرسیدم از مادرم که مامان بگو آقا از نزدیک چطوریه؟میگفتند انقدر نورانی هستند که تو یه ساعت تو بیت فقط گریه میکنی! و من به حال مامانم غبطه میخوردم...
وقتی رهبر، مادرم و دیده بود و گفته بود به این خانم انگشتر من و بدید بی آنکه مامانم حرفی زده باشه به رهبر.. به مامانم غبطه میخوردم وقتی رفت جلو و کتابای دستنوشته پدربزرگم و به رهبر هدیه کرد و گفت اینها کتاب های پدرم است که دوست دارم شما بخوانید، آنجا باز هم غبطه خوردم.