دیشب که رفتم گلزار؛ تا صبح ذهنم مشغول شهید صادقی بود. یه چیزی تو دلم سنگینی میکرد.
و من نمیدونم چی بنویسم ،
از کجا بنویسم ؟
از چی بنویسم اصلا ؟
از دلِ تنگِ مادرِ شهید نظری بگم یا
مهربونیِ دختر شهید صادقی ؟!
یا از دلِ گرفته خودم ؟
میخوام بنویسم ولی قلمِ قلبم قاصره از
بیان حرف های خاک خوردهِ قلبم ...
از دلِ خودم میخوام بنویسم ، ولی مثل
اینکه یسری حرفا فقط توی دله جاش!
"التیامِ زخمهام"
و من نمیدونم چی بنویسم ، از کجا بنویسم ؟ از چی بنویسم اصلا ؟ از دلِ تنگِ مادرِ شهید نظری بگم یا م
فقط میدونم اینجا دیگه جای خوبی برای
موندن نیست ...
دیگه وقتشه خالص بشیم !
باید بِکَنیم از این دنیا...
اگه الان تونستیم خالص بشیم ،
میتونیم خلاص بشیم...
خلاص از این دنیایِ سرپا دردِ فانی ...
درست عینِ هشت شهیدِ حوزهبیتالمقدس:)