حالا که به جای نمازِ با شما، بر شما نماز خواندم ، دیگر هیچ چیزی برای از دست دادن ندارم. بگذار جهان به هم بریزد، اصلا قیامت باشد. حالا که هیچ کسی حریف گریه های ما نمیشود، بگذار جهان تمام بشود. اصلا چگونه صبر کنم ؟ عاجزم بر غمت. آقا جان !
به والله که « اللَّهُمَّ إِنَّا لَا نَعْلَمُ مِنْهُ إِلَّا خَیْرا »، اما فکیف اصبرُ علی فراقك ؟!
دیگر مجالی به چیزی نمیدهم. هیچ چیز نمیتواند مرا برانگیخته کند، زمانی که پشت سر شما حرکت میکنم. وقتی من می آیم، اما تو خوابیده ای. آنچنان آرام و سبک که انگار طفل کوچکی شده ای. من وقتی به چشم خویشتن دیدم که پیکر تو را با آن قد رشید به راحتی بلند کردند، دیگر چه چیزی میتواند متأثرم بکند ؟! هیچ چیز. هیچ چیزی نمیتواند با این حفرهٔ ایجاد شده درون قلبم رقابت کند. که غمت بیش میشود، آنقدر که میسوزاندم، تمام روز ها. تمام شب ها. و تمام ساعات را. ببخشید اگر زنده مانده ام، بعد از تو.. شما که غریبه نیستید آقا ؛ وسط نماز حواسم پرت شد، داشتم دنبال شما میگشتم. چشمم به عمامه خورد و دیدم تمام آنچه که به آن امید میگفتند، درون تابوت است. بر تو ایستادند و نماز بستند. بی آنکه خودت باشی و صف جلو باشی. چه دنیایی است آقا. میبینید ما را ؟!
-س.حسینی
"التیامِ زخمهام"
؛ تو رفته ای و من از زنده ماندنم خجلم..!
آخرین دیدار ِما با شما درمصلی تهران؛
قلبم میسوزه وقتی یادم میوفته ك از تهران میرید، تهران بدون ِشما خیلی سوت و کوره، خیلی غیر قابل تحمله.
"التیامِ زخمهام"
آرامش روحی؟! دقیقا ۴۸ ساعته که نخوابیدم. . .
دوساعت بود ك چشم روی هم گذاشته بودم.
خواب دیدم، همه چیز گل و بلبل بود .
پدر هنوز در میان ِ ما بود.
در همان صندلی ِ چوبی نشسته بودند.
با حرف های ِ مقتدرانه خود، غیرت به جوش آمده و با فریاد ِ محکمی شعار میدادیم .
من هم آنجا بودم.
بااین تفاوت ك دیگه دیر نرسیده بودم و شمارو میدیدم، سالم بی آنکه مویی ز سرتون کم شده باشه .
خیلی دور بودید، اما بودید. همین ك میدانستم سالمید برایم کافی بود .
با لرز از خواب بیدار شدم.
نبودنتان مثل پتک بر سرم کوبیده شد .
حالا بیشتر اشک میریزم .
انگار ك دوباره از دستتون دادم .
کاش خواب م واقعی بود .
کاش در این رویا می مردم .
کاش در همان روزها می ماندم .
کاش قلبم را میسوزاندم .
کاش بیدار نمیشدم .
و ای کاش های ِدیگری ك حالا بند زبانم میشود !
اندر احوالات ِ خانومی به مجهولی روزگار
این ساعاتِ آخرِ وداع عین رفتن تدریجی روح از بدن میمونه ،
خیلی سنگین ، جانکاه ، بغض روی بغض ،
گریه های بی امان...
غریب به یه ساعت دیگه میری از مصلیِ
تهران برایِ همیشه و ما بدون اینکه ازت صدایی بشنویم ، قد و بالات رو ببینیم ، و حتی بدون اینکه دست بلند کنی و خداحافظی آخرِ مجلس رو تکرار کنی...میری :)
چنان که روح از بدنِ آدمیزاد میرود ،
رفتنت تمامِ زندگیام را میبرد ، جانم ، نفسم ، روحم ((((:
خداحافظ جانِ دلم...
در پناهِ ابیعبدالله ، زیارتت قبول باشه آقا :)💔
ما از مصلی رفتیم ولی یه تیکه که نه تمومِ قلبمون رو پیش شما جا گذاشتیم...برسونید به کربلا این دلِ تنگ رو... ((:
الوداع ای جانِ من .
دارم دیوونه میشم. . 💔
من آدم ِ صبور و محکمی نیستم .
رهبرم، خودت دستی بکش به دل های ِ بیقرارمون