"التیامِ زخمهام"
آرامش روحی؟! دقیقا ۴۸ ساعته که نخوابیدم. . .
دوساعت بود ك چشم روی هم گذاشته بودم.
خواب دیدم، همه چیز گل و بلبل بود .
پدر هنوز در میان ِ ما بود.
در همان صندلی ِ چوبی نشسته بودند.
با حرف های ِ مقتدرانه خود، غیرت به جوش آمده و با فریاد ِ محکمی شعار میدادیم .
من هم آنجا بودم.
بااین تفاوت ك دیگه دیر نرسیده بودم و شمارو میدیدم، سالم بی آنکه مویی ز سرتون کم شده باشه .
خیلی دور بودید، اما بودید. همین ك میدانستم سالمید برایم کافی بود .
با لرز از خواب بیدار شدم.
نبودنتان مثل پتک بر سرم کوبیده شد .
حالا بیشتر اشک میریزم .
انگار ك دوباره از دستتون دادم .
کاش خواب م واقعی بود .
کاش در این رویا می مردم .
کاش در همان روزها می ماندم .
کاش قلبم را میسوزاندم .
کاش بیدار نمیشدم .
و ای کاش های ِدیگری ك حالا بند زبانم میشود !
اندر احوالات ِ خانومی به مجهولی روزگار
این ساعاتِ آخرِ وداع عین رفتن تدریجی روح از بدن میمونه ،
خیلی سنگین ، جانکاه ، بغض روی بغض ،
گریه های بی امان...
غریب به یه ساعت دیگه میری از مصلیِ
تهران برایِ همیشه و ما بدون اینکه ازت صدایی بشنویم ، قد و بالات رو ببینیم ، و حتی بدون اینکه دست بلند کنی و خداحافظی آخرِ مجلس رو تکرار کنی...میری :)
چنان که روح از بدنِ آدمیزاد میرود ،
رفتنت تمامِ زندگیام را میبرد ، جانم ، نفسم ، روحم ((((:
خداحافظ جانِ دلم...
در پناهِ ابیعبدالله ، زیارتت قبول باشه آقا :)💔
ما از مصلی رفتیم ولی یه تیکه که نه تمومِ قلبمون رو پیش شما جا گذاشتیم...برسونید به کربلا این دلِ تنگ رو... ((:
الوداع ای جانِ من .
دارم دیوونه میشم. . 💔
من آدم ِ صبور و محکمی نیستم .
رهبرم، خودت دستی بکش به دل های ِ بیقرارمون