من یه بار زندگی نکردم!
هزار بار زندگی کردم.
بین شلوغی روزگار ِمریم، نگرانی ِفرشته، قبول شدنِ بازیگری ِترنم، دلخوشی ِآذر برایِ دیدنِ آراز، خورشید گفتنای ِمحمد، یادت باشد گفتنای ِشهید حمید، خلوتگاه ِ پر از شاخ و برگ ِژیار و ....
ما و امثال ِ ما با کتابهامون زندگی میکنیم .
حتی آهنگ ها و مداحیامونم یاد زندگی پر درد یا عاشقانه اونها و یا تراوشات ِ نویسنده برای رقم زدن خیال انگیز ترین صحنه های داستان میندازه((((( :
"التیامِ زخمهام"
من یه بار زندگی نکردم! هزار بار زندگی کردم. بین شلوغی روزگار ِمریم، نگرانی ِفرشته، قبول شدنِ بازیگ
خلاصه ك جریانِ کتاب خوندنِ من اینجوریه که وقتی یه کتابی رو شروع میکنم دیگه منم میشم جزئی از شخصیت های کتاب که یه گوشه ای نشسته و داره تمومِ اون کتاب رو همراه شخصیت هاش زندگی میکنه و وقتی اون کتاب تموم میشه انگاری زندگی منم بهم میریزه و تموم میشه و افسردگی میگیرم از اینکه از جمع مورد علاقم دور شدم :)))))))))) .
* خدا اون روز رو نیاره که کتاب مورد علاقم باشه .