"التیامِ زخمهام"
من یه بار زندگی نکردم! هزار بار زندگی کردم. بین شلوغی روزگار ِمریم، نگرانی ِفرشته، قبول شدنِ بازیگ
خلاصه ك جریانِ کتاب خوندنِ من اینجوریه که وقتی یه کتابی رو شروع میکنم دیگه منم میشم جزئی از شخصیت های کتاب که یه گوشه ای نشسته و داره تمومِ اون کتاب رو همراه شخصیت هاش زندگی میکنه و وقتی اون کتاب تموم میشه انگاری زندگی منم بهم میریزه و تموم میشه و افسردگی میگیرم از اینکه از جمع مورد علاقم دور شدم :)))))))))) .
* خدا اون روز رو نیاره که کتاب مورد علاقم باشه .