"التیامِ زخمهام"
به جان عزیزترینم ، روزی نیست ك به یادتون نباشم ..
هیچوقت تاحالا مصداق ِبغض ِمانده درگلو رو نفهمیده بودم ..
تا وقتی رفتید..
حالا هرشب درگلویم بغضی مانده که نه میترکد و نه پایین میرود ..
قلبم پر از اندوه و درده ..
قلبم با مرورِ خاطراتی ک اندی سال، زیر سایه شما زیست کردن و قد کشیدن، رقم خورده، خورد و مچاله و پر از غم میشه.
سربازِشمام، سربازِ آیت الله سید مجتبام، سربازِولایت و امامتم تا ابد ..
تا جون دارم، از ولایت دفاع میکنم ..
کمکم کنید تا بتونم سرِپا شدن رو یاد بگیرم (((:
"التیامِ زخمهام"
فراق کوتاه اومد : ) . -اربعین۱۴۴۸-
کاش دنیا یه قابلیتی داشت به اسم زمان سفر کردن !
میتونستم برگردم به روزی که عازم بودم تا بیام پیشت ..
نمیدونم میفهمی یانه..
اما ،، شدم شبیهِ یه مجنون،دیوانه ..
شبیه ِآدمهایی که دیگه این دنیارو دوست ندارَن، تحمل کردنِ این دنیا براشون خیلی سخت شده ..
جا نمیزنما ، اما بعد از رفتن ِاقا، حس میکنم دیگه دنیا قشنگیاشو از دست داده.. خیلی جامعه کثیف شده.. وقتی میچرخی تو خیابونا ، میبینی دیگه هیچی مثل ِقدیما نیست ..
همه از هم کلی دور شدیم ..
حس و حال فامیلا دیگه مثل قدیما نیست، همه از هم دوریم، فرسنگها دور.. همش بخاطر ِجهانیه که شده اسمش تجدد.. دیگه رنگ و بوی قدیما تو زندگیامون نیست.. همه درگیر خودمون شدیم... جامعه درگیر فساد اخلاقی و اقتصادی شده.. آقا دیگه نیست.. میری کف ِخیابون، دوقطبی بودن موج میزنه.. دیگه به چیِ دنیا دل خوش کنم؟!..
تهران بعد از رفتن ِآقا، تو قربت داره دست و پا میزنه.. ما داریم تو غبار نفس میکشیم.. و این دوریِ ما با مولامون، وجودمونو ازمون گرفته.
میدونی.. دیگه بوی زندگی از دست رفته.. ناامیدی نمیکنما.. اما دنیا از اولشم به هیچکس وفا نکرده.. زندگیامون رنگ غرب گرفته ، دیگه نمیشه تحمل کرد..
تنها کسانی که با وجودشون میتونم آروم بشم خانوادمن. مامانمه..
تنها مکانی که تو تهران حالم و خوب میکنه، حرم سیدالکریم و گلزارشهداست که اونم دیر به دیر میرَم.. اگه همیناهم نبودن که دیگه نمیدونستم چطور تنفس کنم..
قدیما میتونستم بگم، میتونم کنار بیام با دنیا ، میگفتم اگه خدا هرچی درد میزاره تو زندگیم ،بازم میشه ادامه داد..
اما الان بیشتر از زندگی ِدنیایی حالم بهم میخوره..
حالَم از دغدغه هایی که رنگ و بوی خدا نداشته باشن بهم میخوره..
نمیتونم تحمل کنم زندگی ِبی ریتم و کثیف و ..
از وقتی از کربلا برگشتم، بیشتر حالَم بهم خورده.. همش به خودم میگم کاش اونجا کفشام گم میشد، تاابد میموندم ورِ دل خودت.. یا چمیدونم، کاش تا ابد تو صحن و سرات گُم میشدم.. کاش یه اتفاقی میوفتاد که زمونه من و از تو دور نمیکرد..
شدم شبیه مجنونا ..
به سقف زل میزنم، میبینم این دنیا خیلی کثیف تر و رذل تر از چیزیه که بخوام براش بجنگم.، گبند امام رضا روی سقف نقش میبنده و چشمامو میبندم..
کبوترای حرمت دارن پرواز میکنن، صدای ساعت اذانت میاد.. سر صف ِچایخونه ایم و انتظار ِدیدنتم..
هِی گنبد و نگاه میکنم و میگم امام رضا، خیلی مَردی ((: و حالا..
در حسرتِ اینم که چرا کبوتر حرمت نبودم!
اشکَم که جاری میشه. تصویر عوض میشه، مداحی داره به اوج خودش میرسه و قبه ی امام حسین میاد جلوی چشمم ..
اشکام تند تر گونه هامو خیس میکنند و به درک ِعمیقی میرسم که من واقعا یک مجنونم ..
آخه تنها دلخوشیمین، تنها مرهم ِدردامین، تو روزای پشیمونی کنارمین، روزای ِبارونیِ من به دادم رسیدید ..
مداحی میرسه به موسیقی بیکلامی که سر مزارت گوش میدادم ..
مزار برادرای ِ بامعرفتم (((:
اینبار لبخندِ تلخی میزنم و میگم، بد به حال آدمایی که دستشون تو دستای ِشما نیست و با شماها آشنا نیستن ..
تصور میکنم، گلزار شهدا دارم قدم میزنم و باد داره میبرتم.. جای جای ِقدمایی که میزنم پر از شهیدیه که شهیدانه زندگی کردن..
موسیقی جاشو به موسیقی دیگه ای میده.
موسیقیِ بیکلام ِ باید برخواست پلی میشه...
اینبار روحم نشونه میره و هق هق میکنم..
زمزمه میکنم "قدرتو ندونستیم" ..
یادِ تموم ثانیه هایی میفتم که در روزگار شما زندگی میکردیم...
موسیقی تموم میشه ..
مثل دیوانه های ِغمزده، میرم آلبوم قدیمیامو میبینم...
درحال ورق زدن، میبینم چقدر قدیما زندگی معنا دار تر بود... خودم و تصور میکنم تو اون شلوغی ِ مهمونیای قدیم و صدای همهمه و شادی..
تصویر عزیز میاد جلو چشمم، که میگه بچه ها بیایید سر ِسفره... منِ غمزده یادم میفته که دیگه نیستی.. و میگم یعنی تو راستی راستی رفتی؟!
دوباره اشکام روونه میشه ..
چشمامو میبندم..... میبارم ..
اکنون، چشمامو که باز میکنم..
به دورو برم نگاه میکنم..
نه کربلایی بوده و نه مشهدی، نه گلزاری و نه زیارتی ، نه حتی روزایِ قدیمی،
بلند میشم، و به زندگیم همراه با قلب دردم ادامه میدم...
اندراحوالاتِ خانومی به مجهولی ِروزگار
ولی اون قسمت از انباری ِایتام ،
[وقتی داشتم وسایلی ك باید جمع میکردم و با خودم میبُردم کربلا رو یادداشت میکردم و قند تو دلم میسابیدن]
موقعیت: داری اتاقتو تمیز میکنی، یهو از تلویزیون صدای ِربنای مخصوص ماه رمضون به گوش میرسه (((((((: .
غمگین ترین چیـز میتونه این باشه که بعد از تموم شدن ماه محرّم و صفر ، با خودت کلنجار بری و بعد دلت بیاد، کتیبه ی "این خانه عزادارِحسین است" و دربیاری و قشنگ تاش کنی برایِ محرّم و صفرِ سال دیگه بزاری گوشه کمد و به خودت بگی، معلوم نیست اعضای ِاین خونه، سال دیگه ام، باشن و خونشونو وقف ِعزا و ماتم ِتو بکنن یانه (((((:
الحمدالله الذی خلق الحسین