ولی اون قسمت از انباری ِایتام ،
[وقتی داشتم وسایلی ك باید جمع میکردم و با خودم میبُردم کربلا رو یادداشت میکردم و قند تو دلم میسابیدن]
موقعیت: داری اتاقتو تمیز میکنی، یهو از تلویزیون صدای ِربنای مخصوص ماه رمضون به گوش میرسه (((((((: .
غمگین ترین چیـز میتونه این باشه که بعد از تموم شدن ماه محرّم و صفر ، با خودت کلنجار بری و بعد دلت بیاد، کتیبه ی "این خانه عزادارِحسین است" و دربیاری و قشنگ تاش کنی برایِ محرّم و صفرِ سال دیگه بزاری گوشه کمد و به خودت بگی، معلوم نیست اعضای ِاین خونه، سال دیگه ام، باشن و خونشونو وقف ِعزا و ماتم ِتو بکنن یانه (((((:
الحمدالله الذی خلق الحسین
من و این همه خوشبختی مَـحاله ،
من و این همه رفـیق مَـحاله ؛
گلزارشهدا رفتن پنجشنبه ها حال ِباصفایی داره(((((: