هدایت شده از بیمارِامینآبـادی.
بشین تا یکی اندازه یِ من
تــــو رو دوست داشته باشه ...
"التیامِ زخمهام"
یادمه زمانی که رفتم مشـهد ، نوشتم که قلبمو دفن کردم پیشِ امام رضا و برگشتم .. خواستم بگم من هنوز دا
داستانِ دختری که بدونِ
قلب داره زندگی میکنه...
وقتی کانالو ورق میزنم ، میبینم این پیامایی که میگذشت ، صرفاً محتوا و شرحِ حالِ بیخود نبود ،
پشتش هراران تفسیر و فلسفه وجود داشت.. حس و حال پنهونیِ خودم و یادگاری هام و این پناهگاه..
اینها همه روزهایی از زندگیم بود که رفت ، جون بود ک رفت ،
روزها و ماهها و سال بود ك گذشت ..
با خوشیا و بدیا و سختیو و شیرینیاش:)))))))
قشنگترین بدرقه یِ زندگی وقتیه که کوچولویِ خاله شب بمونه خونتون و صبح با استایلِ مشکی و کلاهِ خرسیش با یه دستش شیشه شو نگه داشته ، درحالیکه کلاهش کل صورتشو پوشونده و چشاش نمیبینه ، با اون یکی دستشم با ذوق هی برات بای بای کنه، بشینه جلویِ در، و خالشو بدرقه کنه... تازه خودشم بعدش با گریه بره مهد.😭😍