1 سپتامبر، 17.08.m4a
حجم:
4.1M
پادکست کتاب سو من سه💚
گویـ🔉نده: مائده آقاجانی
پارت(۴۹)
#کتابخانه_نور
#پادکست
#پارت_۴۹
╭─────────────𖧷🪴𖧷╮
https://eitaa.com/eshgemana
╰──────────────────╯
عشق مانا🇵🇸🇮🇷
پادکست کتاب سو من سه💚 گویـ🔉نده: مائده آقاجانی پارت(۴۹) #کتابخانه_نور #پادکست #پارت_۴۹ ╭──────────
متنِ کتـ📚اب سو من سه:
پارت (۴۹)
پدر و مادر علیرضا اینجا هم دعوا دارند. آقای مهدوی آرامشان میکند و البته با احترام هم بیرونشان.
دور علیرضاییم که هنوز با چهره زرد و بدن پربخیه روی تخت بیمارستان است و بعد از یک هفته آمده بخش. بخش بخش شده بود که با زور نخ و سوزن وصل شده فعلاً. آقای مهدوی مصطفی را بایکوت کرده که چرا مطلع بوده و او را خبر نکرده. من را اما تحویل میگیرد حسابی. مصطفی کلاً طفل یتیم مهدوی است. هر کس هر اشتباهی میکند،مصطفی یک دور تنبیه میشود. جواد رحما مروت ندارد و رک از علیرضا میپرسد:
ـ انقدر خری که نفهمیدی باید چه کار کنی.
علیرضا لبخند پیرزن فرانسوی که نه،طبق قند نقاش زشت فرانسوی را هم نه،کلاً لبخند ندارد که بزند. نگاه عاقل اندر سفیه اما دارد که حواله جواد کند. مصطفی اما مدافع حریم از طفلک. میگوید:
ـ اینا از قبل رو مخ علیرضا کار میکردند؛ با بحث رفاقتی و بچه همسایگی و همبازی. علیرضا به خاطر حرفا و بحثهایی که کم و بیش خونده بود باهاشون مخالف بوده. اینا دو سال خودشون رفته بودن تو تارعنکبوت، علیرضا رو حریف نمیشدند همراهشون بکشن، جز همون دو سه ماه اول که بعدش علیرضا اومد خونه آقای مهدوی و بعد هم چند سری کوه و جواب و سوال میکشه بیرون از بینشون و شروع میکنه نقد کردن.
هرچی تلاش میکنن فایده نداشته،تا اینکه تهدیدش میکنند. آخراش علیرضا یه اشتباهی کرد و گفت من لو میدم شما رو. اینام چند روز جلوی علیرضا کوتاه اومدن که بهش بگن دارن فکر میکنن و... تا اینکه اون روز به عنوان اینکه بریم دور بزنیم و حرفاتو بشنویم،سوارش کردند.
علیرضا نمیدانست نقشه آنها چیست. هیچکس حدس نمیزد که سه تا دوست و همبازی کودکی انقدر پست بشوند. ۱۴ تا چاقو توی ماشین زده بودن به بدن علیرضا و...پدر و مادر علیرضا اینجا هم دعوا دارند. آقای مهدوی آرامشان میکند و البته با احترام هم بیرونشان.
دور علیرضاییم که هنوز با چهره زرد و بدن پربخیه روی تخت بیمارستان است و بعد از یک هفته آمده بخش. بخش بخش شده بود که با زور نخ و سوزن وصل شده فعلاً. آقای مهدوی مصطفی را بایکوت کرده که چرا مطلع بوده و او را خبر نکرده. من را اما تحویل میگیرد حسابی. مصطفی کلاً طفل یتیم مهدوی است. هر کس هر اشتباهی میکند،مصطفی یک دور تنبیه میشود. جواد رحما مروت ندارد و رک از علیرضا میپرسد:
ـ انقدر خری که نفهمیدی باید چه کار کنی.
علیرضا لبخند پیرزن فرانسوی که نه،طبق قند نقاش زشت فرانسوی را هم نه،کلاً لبخند ندارد که بزند. نگاه عاقل اندر سفیه اما دارد که حواله جواد کند. مصطفی اما مدافع حریم از طفلک. میگوید:
ـ اینا از قبل رو مخ علیرضا کار میکردند؛ با بحث رفاقتی و بچه همسایگی و همبازی. علیرضا به خاطر حرفا و بحثهایی که کم و بیش خونده بود باهاشون مخالف بوده. اینا دو سال خودشون رفته بودن تو تارعنکبوت، علیرضا رو حریف نمیشدند همراهشون بکشن، جز همون دو سه ماه اول که بعدش علیرضا اومد خونه آقای مهدوی و بعد هم چند سری کوه و جواب و سوال میکشه بیرون از بینشون و شروع میکنه نقد کردن.
هرچی تلاش میکنن فایده نداشته،تا اینکه تهدیدش میکنند. آخراش علیرضا یه اشتباهی کرد و گفت من لو میدم شما رو. اینام چند روز جلوی علیرضا کوتاه اومدن که بهش بگن دارن فکر میکنن و... تا اینکه اون روز به عنوان اینکه بریم دور بزنیم و حرفاتو بشنویم،سوارش کردند.
علیرضا نمیدانست نقشه آنها چیست. هیچکس حدس نمیزد که سه تا دوست و همبازی کودکی انقدر پست بشوند. ۱۴ تا چاقو توی ماشین زده بودن به بدن علیرضا و...
#کتابخانه_نور
#پارت_۴۹
╭─────────────𖧷🪴𖧷╮
https://eitaa.com/eshgemana
╰──────────────────╯
✨ آغازِ امید؛ آغازِ امامت خورشید پنهان ✨
هشتم ربیعالاول، با همهی اندوهی که از شهادت امام حسن عسکری علیهالسلام در دلهاست، اما در دلِ همین غم، نوری میدرخشد...✨
نوری از جنس وعدهها، از جنس نجات، از جنس حضور یک حجت الهی در پس پردهی غیبت.🤍
در این روز، امامت به دست با کفایت فرزندی رسید که خدا او را نگه داشت، تا جهان در تاریکی مطلق فرو نرود.🌱
امام زمان (عجلالله تعالی فرجه الشریف)، از همین روز، خورشید امامت را به دوش کشید؛ هرچند در پس ابر غیبت، اما گرمابخش دلهای منتظر و چشمهای بیدار.🤍
او امامیست که هنوز زنده است...
میبیند، میشنود، دعا میکند، و منتظر بازگشتِ ما به راهِ اوست.✨
آغاز امامتش، آغاز امیدیست که تاریخ را معنا میبخشد و دلها را به صبح ظهور گره میزند.🤍
🕊 هشتم ربیعالاول، آغاز امامت ولیعصر (عجلالله تعالی فرجه الشریف) مبارک باد. 🕊🤍
#امامت
╭─────────────𖧷🪴𖧷╮
https://eitaa.com/eshgemana
╰──────────────────╯
☘ ذکر روز سشنبه
ــــــــــــ💚ـــــــــــ
🕋 به نیت صد مرتبه
#ذکر
#روز
╭─────────────𖧷🪴𖧷╮
https://eitaa.com/eshgemana
╰──────────────────╯
2 سپتامبر، 12.56.m4a
حجم:
5.8M
پادکست کتاب سو من سه💚
گویـ🔉نده: مائده آقاجانی
پارت(۵۰)
#کتابخانه_نور
#پادکست
#پارت_۵۰
╭─────────────𖧷🪴𖧷╮
https://eitaa.com/eshgemana
╰──────────────────╯
☘ ذکر روز چهارشنبه
ــــــــــــ💚ـــــــــــ
🕋 به نیت صد مرتبه
#ذکر
#روز
╭─────────────𖧷🪴𖧷╮
https://eitaa.com/eshgemana
╰──────────────────╯
قسمت دهم مبحث دفـ📛ـاع از خود:
🔴: *دومـ2⃣ـین اثر دفــاع از خود اینه که احـ🫂ـترام به خود رو در ما تـ🐦🔥ـقویت میکنه.*
یعنی من اگر احترام به خـ🧍♂ـودم رو 🔟 درصد زندگی میکنم ، اگر مدام از خودم دفاع کنم ، احترام به خودم بیـ⏏️ـشتر میشه..۳۰ درصد، ۵۰ درصد ،۷۰ درصد..
🔵: تنها راه تـ🆙ـقویت احترام به خود اینه که از خودت دفـ⛑ـاع کنی.
این یک چـ🔂ـرخه هست که هر دو همـ🪢ـدیگه رو بالا میبـ📶ـرن.
🔺چند درصد به خودت احترام میزاری؟
#یک_قطره_آگاهی
╭─────────────𖧷🪴𖧷╮
https://eitaa.com/eshgemana
╰──────────────────╯
2 سپتامبر، 20.53.m4a
حجم:
6M
پادکست کتاب سو من سه💚
گویـ🔉نده: مائده آقاجانی
پارت(۵۱)
#کتابخانه_نور
#پادکست
#پارت_۵۱
╭─────────────𖧷🪴𖧷╮
https://eitaa.com/eshgemana
╰──────────────────╯
☘ ذکر روز پنجشنبه
ــــــــــــ💚ـــــــــــ
🕋 به نیت صد مرتبه
#ذکر
#روز
╭─────────────𖧷🪴𖧷╮
https://ble.ir/eshghe_mana
╰──────────────────╯
4 سپتامبر، 12.54.m4a
حجم:
5.2M
پادکست کتاب سو من سه💚
گویـ🔉نده: مائده آقاجانی
پارت(۵۲)
#کتابخانه_نور
#پادکست
#پارت_۵۲
╭─────────────𖧷🪴𖧷╮
https://eitaa.com/eshgemana
╰──────────────────╯
عشق مانا🇵🇸🇮🇷
پادکست کتاب سو من سه💚 گویـ🔉نده: مائده آقاجانی پارت(۵۲) #کتابخانه_نور #پادکست #پارت_۵۲ ╭──────────
متنِ کتـ📚اب سو من سه:
پارت (۵۲)
خیره به آسمان برای خودم میگویم:
به خاطر همینه که کار خوب و بدمون ذره ذرهاش حساب کتاب داره ... چون اثر محسوس و نامحسوس داره تو عالم....
آرام تر از من میگوید: - بعد فکرش رو بکن وحید تو این عالم فقط تونیستی همه هستند تو به خاطر این همه است که باید قشنگ زندگی کنی حساب شده زندگی کنی باید خدایی زندگی کنی نمیشه خودخواه بازی در بیاری بگی چون دلم میخواد پس میکنم
این یه حس عجیبه مصطفى
.. يعنى من
صدای جیرجیرک یعنی ما دوتا ساکت شده ایم و او میخواند . دارم به این حس عجیب فکر میکنم و مصطفی شاید دارد. شاید دارد
چه؟ می پرسم
این حس ترسناک نیست؟
ترس ؟ چرا اولش که خیلی میترسیدم میدونی خدا اگه منبع قدرت و هیبت باشه تو هم کوچک باشی اندازه یه ذره ترس هم داره دیگه از توی هواپیما آدما رو دیدی؟ اندازه یه ذره یه نقطه بعد که هواپیما بالاتر میره هیچ می.شند نیست و نابود میشند. ما الآن خودمونو بزرگ میبینیم چون پایین دستیم. برو بالا، اوج بگیر، نگاه کن اصلا نیستی که بخوای این قدر شاخ و شونه بکشی و منم منم راه بندازی این نبودنه ترس داره قدرت خدا هم ترس داشت. اول با اجبار همراه میشی بعد انس میگیری و حس محبت و امنیت منبع قدرتی که پشت و پناه و تکیه گاهت میشه این خوبه خیلی خوبه خیلی خیلی خوبه.
من مصطفی را نمی فهمم حسهایش را نمی فهمم خیلی خیلی خیلی
خوبهایش را هم نمیفهمم پس دهان بسته میمانم نه سؤال میکنم زندگیش. این که حال کرده با خدا؟ کسی هم هست که این حس رو تجربه کرده باشه و بشه دید تو
دارد دنبال جواب میگردد یا کلا میخواهد جواب ندهد که میگوید - من همیشه دوست دارم جواب رو از هم سن خودم بگیرم. این که بزرگا میگن من حس میکنم که موقعیت ما رو درک نمیکنن. کتابای شهدا رو دوست .دارم چون هم سن خودم بودن یا همین حدوده. همه چیز هم براشون فراهم بوده دیگه. خدا و خرما... اما
شهید همین قدر قشنگ فهمیده که قشنگ زندگی کرده که قشنگ رفته می خواسته زندگی قشنگ را یادمون بده یا میخواسته زشتیا را از دنیا بشوره ببره و یه زندگی قشنگ بهمون هدیه بده! بعدترها که به این حس بیشتر بیشتر فکر کردم شیرین شد برام بحث دوست داشتن اومد وسط .
شاعر میگه دوست دارم دوسم داری دل به دل راه داره و میخندد نغمه خندهاش رشتههای سیاهی را پاره میکند و نسیم مهربان دم عید مینشیند روی موها و صورتمان.
#کتابخانه_نور
#پارت_۵۲
╭─────────────𖧷🪴𖧷╮
https://eitaa.com/eshgemana
╰──────────────────╯
☘ ذکر روز جمعه
ــــــــــــ💚ـــــــــــ
🕋 به نیت صد مرتبه
#ذکر
#روز
╭─────────────𖧷🪴𖧷╮
https://eitaa.com/eshgemana
╰──────────────────╯