هدایت شده از قرارگاه جهادی شهید ابراهیم هادی اردکان
🍃
شهیده زهرا محمدی گلپایگانی ( نوه رهبر شهید)
📆 روز نهم چـلـه شـهـدا
تاریخ: ۱۴۰۵/۴/۱۲ روز جمعه
هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُنبست نمیخـورد😊
زیارت عاشورا امروز رو از طرف شـهـیـــده زهرا محمدی گلپایگانی (نوه رهبر شهید) هدیــــــه میکنیم به امـام حـسـیـن(ع)
🌿 قرارگاه جهادی شهید ابراهیم هادی و خانه شهید اردکان
💠روابط عمومی و رسانه
@ebrahimhadi_ardakan
@khane_shahid_ardakan
جلسه توجیهی و آشنایی مسافران با یکدیگر و مسئولین اتوبوس هاشون
ناحیه بسیج شهرستان اردکان با همکاری تمام حوزه ها و مجموعه ها قرار است ۱۶ دستگاه اتوبوس را برای مراسم آخرین دیدار راهی تهران کنند ؛ خوشبختانه ۵ دستگاه اتوبوس شامل ۱۸۹ مسافر به مجموعه خانه شهید اردکان تقدیم شد.
@eshgh3
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇮🇷
برنامه ویژه
🚕 رژه کیلومتری موتوری خـودرویی 🏍
همراهی کاروان بدرقه آقایشهیدایران🖤
مسیر حرکت
🔹میدان امام علی ع
🔹میدان چادرملو
🔹پل قطار (انتهای مسیر)
❇️ شنبه ۱۳ تیر
⏰ ساعت ۱۸ 👉
با همـراهی این کـاروان، سهمـی کوچـک در وداع بزرگ تاریخی آقای شهید ایران داشته باشیم
پرچم ایران🇮🇷
به همراه داشته باشید
@poyeshardakan
✅ شبی که اردکان برای میناب گریست ...
کمکم به پارک شهر نزدیک میشدم. هوا بوی اندوه میداد. هنوز به جمعیت نرسیده بودم که صدای مجری در فضا پیچیده بود؛ دکلمه میخواند، اما انگار واژهها فقط مقدمهای بودند برای روضهای که قرار بود تا عمق جان آدمی نفوذ کند.
اندکی بعد، سه خانواده از داغدیدگان مدرسه میناب روی صحنه آمدند.
روایتشان از یک صبح معمولی آغاز شد؛ صبحی که هیچ نشانهای از فاجعه در آن نبود. پدری که فرزندش را بدرقه کرده بود، مادری که با لبخند او را راهی مدرسه کرده بود؛ همان خداحافظیهای همیشگی، همان امیدهای هر روز...
اما چند ساعت بعد، دنیا برایشان ایستاد.
میگفتند چگونه خبر رسید که مدرسه را زدهاند. چگونه با اضطراب خود را به آنجا رساندند. و بعد...
دیگر کلمات توان روایت نداشتند.
یکی میگفت: «پیکری دیدم که سر نداشت...»
دیگری از تکههای بدن کودکان میگفت که میان آوار پراکنده بود.
آن یکی تعریف میکرد کودکی زیر آوار مانده بود و تنها دستی کوچک از میان سنگها بیرون بود؛ دستی که گویی هنوز منتظر بود کسی آن را بگیرد.
شناسایی پیکرها آسان نبود. پدرها میان آوار، به دنبال نشانی از جگرگوشههایشان میگشتند؛ گاهی یک لباس، گاهی یک کفش، گاهی تکهای از کیف مدرسه...
و از آن سختتر، لحظهای بود که باید خبر را به مادر میرساندند.
امشب، هرچه آنان روایت میکردند، صدای گریه مردم بلندتر میشد. احساس میکردم دیگر در یک مراسم یادبود نیستم؛ انگار مجلس روضهای برپا شده بود و راویان، مقتل کودکان مظلوم را میخواندند. بیاختیار، ذهن آدم به کربلا پر میکشید؛ آنجا که مظلومیت، مرز زمان را درنوردیده و در هر عصر، چهرهای تازه به خود میگیرد.
امشب، اردکان فقط میزبان چند خانواده داغدار نبود؛ اردکان با آنان گریست. اشک ریخت، همدردی کرد و نشان داد که درد انسانهای مظلوم، مرز جغرافیا نمیشناسد.
بعضی شبها فقط در تقویم ثبت نمیشوند؛ در حافظه یک شهر و در قلب انسانها ماندگار میشوند. امشب، یکی از همان شبها بود؛ شبی که اردکان، برای میناب گریست.
#حامد_کمالی_اردکانی
@Ardakaneemrooz
♨️ راهنمای جامع زائران؛ اسکان، پارکینگ و خدمات مراسم تشییع رهبر شهید
📌 فوری سراسری
بزرگترین کانال خبری تحلیلی ایران
@fori_sarasari