eitaa logo
موسسه عشق+۳ {خانه شهید}
481 دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
1.2هزار ویدیو
16 فایل
به عشق ۳ شهید گمنام ترک آباد -میگفت وقتےتنها‌شدۍبا‌خُدا‌باش. وقتے‌هَم‌ڪه‌تنہا نبودۍ بۍ‌خدایی‌نڪن. بێ‌خدا‌باشے‌ضرر‌میکنے..))🌿 حجت الاسلام علیرضا پناهیان خانه شهید اردکان،موسسه عشق+۳ ارتباط با مدیر کانال :. @M_vahedian
مشاهده در ایتا
دانلود
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇮🇷 برنامه ویژه 🚕 رژه کیلومتری موتوری خـودرویی 🏍 همراهی کاروان بدرقه آقای‌شهیدایران🖤 مسیر حرکت 🔹میدان امام علی ع 🔹میدان چادرملو 🔹پل قطار (انتهای مسیر) ❇️ شنبه ۱۳ تیر ساعت ۱۸ 👉 با همـراهی این کـاروان، سهمـی کوچـک در وداع بزرگ تاریخی آقای شهید ایران داشته باشیم پرچم ایران🇮🇷 به همراه داشته باشید @poyeshardakan
✅ شبی که اردکان برای میناب گریست ... کم‌کم به پارک شهر نزدیک می‌شدم. هوا بوی اندوه می‌داد. هنوز به جمعیت نرسیده بودم که صدای مجری در فضا پیچیده بود؛ دکلمه می‌خواند، اما انگار واژه‌ها فقط مقدمه‌ای بودند برای روضه‌ای که قرار بود تا عمق جان آدمی نفوذ کند. اندکی بعد، سه خانواده از داغ‌دیدگان مدرسه میناب روی صحنه آمدند. روایتشان از یک صبح معمولی آغاز شد؛ صبحی که هیچ نشانه‌ای از فاجعه در آن نبود. پدری که فرزندش را بدرقه کرده بود، مادری که با لبخند او را راهی مدرسه کرده بود؛ همان خداحافظی‌های همیشگی، همان امیدهای هر روز... اما چند ساعت بعد، دنیا برایشان ایستاد. می‌گفتند چگونه خبر رسید که مدرسه را زده‌اند. چگونه با اضطراب خود را به آنجا رساندند. و بعد... دیگر کلمات توان روایت نداشتند. یکی می‌گفت: «پیکری دیدم که سر نداشت...» دیگری از تکه‌های بدن کودکان می‌گفت که میان آوار پراکنده بود. آن یکی تعریف می‌کرد کودکی زیر آوار مانده بود و تنها دستی کوچک از میان سنگ‌ها بیرون بود؛ دستی که گویی هنوز منتظر بود کسی آن را بگیرد. شناسایی پیکرها آسان نبود. پدرها میان آوار، به دنبال نشانی از جگرگوشه‌هایشان می‌گشتند؛ گاهی یک لباس، گاهی یک کفش، گاهی تکه‌ای از کیف مدرسه... و از آن سخت‌تر، لحظه‌ای بود که باید خبر را به مادر می‌رساندند. امشب، هرچه آنان روایت می‌کردند، صدای گریه مردم بلندتر می‌شد. احساس می‌کردم دیگر در یک مراسم یادبود نیستم؛ انگار مجلس روضه‌ای برپا شده بود و راویان، مقتل کودکان مظلوم را می‌خواندند. بی‌اختیار، ذهن آدم به کربلا پر می‌کشید؛ آنجا که مظلومیت، مرز زمان را درنوردیده و در هر عصر، چهره‌ای تازه به خود می‌گیرد. امشب، اردکان فقط میزبان چند خانواده داغدار نبود؛ اردکان با آنان گریست. اشک ریخت، همدردی کرد و نشان داد که درد انسان‌های مظلوم، مرز جغرافیا نمی‌شناسد. بعضی شب‌ها فقط در تقویم ثبت نمی‌شوند؛ در حافظه یک شهر و در قلب انسان‌ها ماندگار می‌شوند. امشب، یکی از همان شب‌ها بود؛ شبی که اردکان، برای میناب گریست. @Ardakaneemrooz
‌ ♨️ راهنمای جامع زائران؛ اسکان، پارکینگ و خدمات مراسم تشییع رهبر شهید 📌 فوری سراسری بزرگترین کانال خبری تحلیلی ایران @fori_sarasari
🔴همه چیز فراهم هست و به فضاسازی ها توجه نکنید در مصلی امام خمینی ره همه چیز آماده است و شرایط سختی برای حضور جمعیت وجود ندارد. به اخباری که موجب ترس می‌شود توجه نکنید و این توطئه رسانه‌ای دشمن است. همراه خانواده خود و با خیالت راحت به سمت مصلی بیایید. جریان معاند با تزریق ترس برای خلوت شدن مراسم وداع با خبرسازی‌های مختلف درحال عملیات رسانه‌ای هستند. ✍️ سید پویان ابهری این روزها از کف تهران 👇🇮🇷 https://eitaa.com/joinchat/783484374C188045a72e
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 حضور امام زمان در مراسم تشییع رهبر شهید... مگر میشود امام زمان عج الله در تشییع نائب خود شرکت نکند ؟؟!! ✍️ سید پویان ابهری این روزها از کف تهران 👇🇮🇷 https://eitaa.com/joinchat/783484374C188045a72e
▪️قسمت ۱ ››تا لحظاتی دیگر حرکت به سمت تهران؛ مصلی امام خمینی(ره) | عضو شوید👇 @AliMirzazadehArdakani 💌 @be_eshgh_agha 👈 به ما بپیوندید
▪️قسمت ۲ ››حضور ویژه مردم شهرمون در برنامهٔ همراهی نمادین از کاروان وداع با آقای شهید ایران🇮🇷 | عضو شوید👇 @AliMirzazadehArdakani 💌 @be_eshgh_agha 👈 به ما بپیوندید
▪️قسمت ۳ ››به وقـت نماز اول نماز اول وقت ماشاءالله از شلوغی جمعیت هر جایی از مجتمع نمازی بر پا بود، اونم جماعت✨ | عضو شوید👇 @AliMirzazadehArdakani 💌 @be_eshgh_agha 👈 به ما بپیوندید
«پیش کشی برای بُت بَعل🌱» ✨وداع با عشق اردکان_۱۳تیرماه_۱۴٠۵ آقای واحدیان پهلویش را تکیه داد به اولین صندلی اتوبوس. برگه‌های لمینت شده توی دستش. رو به همه ایستاد. بعد از سلام علیک و عذرخواهی: _ اینا عکس شهدای مینابه! بچسبونید به شیشه. یکیش رو به خودتون، اون یکی رو به بیرون. انشاءالله هم یادشون رو زنده نگه داریم، هم بشن دوست شهیدمون! تا اسم شهدای میناب آمد فکرم دنده عقب گرفت. دسته گل‌هایی که پیشکش بت بعل شدند. یاد اخبار اسفند ماه. مردی میانسال، ژولیده با سر و روی خاکی؛ وسط آوار مدرسه. دستی که از آرنج آش‌ولاش شده بود را، جلوی دوربین گرفته و فریاد می‌زد. اشک‌ پدر و مادرها، روی آنتن «حسینه مُعلّیٰ». اعلام قطعی جاویدالاثر شدن ماکان. یاد گریه‌های مادرش. اینکه روزها و شب‌ها به دنبال قطعه گم شده از پازل زندگیشان گشتند؛ اما دریغ از یک تار مو. قلبم آرام تیر کشید. گوشه چشمم قطره‌ها روی هم تلمبار شدند. منتظر بودند پلک بزنم تا راه بکشند به پایین. برای هزارمین بار در دلم با پدر و مادرش دعوا راه انداختم: _ آخه ماکانم شد اسم؟! شاید برای همین هیچی ازش نموند. داغ تمام بچه‌ها یک‌ طرف، شهادت ماکان طرف دیگر قلبم سنگینی می‌کرد. از بین شهدا، جور دیگری دوستش داشتم. توی این چهارماه با عکس و کلیپ‌هایش انس گرفته بودم. صدای آقای ملاحسینی، من را برگرداند داخل اتوبوس: _ بفرمایید! الان چسبم میدن بهتون. بهت زده به عکس نگاه کردم. اشک راه باز کرد روی صورتم. لب‌هایش می‌خندیدند. کوله‌ٔ سبز‌آبی روی دوشش بود. از روی عکس بوسیدمش. زل زدم به چشم‌هایش: _ سلام پسرم! سلام دوست شهیدم! ماکان جان! ✍الهه ابوطالبی