✨وداع با عشق
تهران_۱۴تیرماه_۱۴٠۵
منتظر آمدن مترو ایستادیم. از هر طرف صدای شعارهای حماسی بلند بود. پسری جوان با محاسن بور و چفیه زیبایی که روی شانه داشت، شروع به رجزخوانی کرد. چهرهاش نجابت و وقاری مردانه داشت. با هر کلمهای که میخواند، احساس غرور مثل نبضی تند، میدوید زیر پوستم. نگاهش میکنم؛ انگار تجسمِ تربیتِ مادری است که شیرِ غیرت به جانِ فرزندش ریخته و بچهشیر تربیت کرده بود. با خودم فکر میکنم: «وقتی رگ غیرت این سرزمین، چنین جوانانی را در خود میپروراند، چه باک از طوفانهای عالم؟!»
#ایرانی_باغیرت
#نسل_آرمانی
✍ابوطالبی
✨وداع با عشق
تهران_۱۴تیرماه_۱۴٠۵
تا چشم کار میکرد، جمعیت عاشقان را میدیدی. زن و مرد و پیر وجوان. هوا داغ؛ اما حرارت دلهای منتظر، داغی تابستان را به زانو در میآورد. آسمان مصلی و اطرافش، زیر بارش پرچمهای سرخ، رنگ قیام داشت. پرچمهایی که نماد خونخواهی «رهبر شهیدمان» بودند و در باد میرقصیدند. انگار تکههایی از دلی بودند که برای انتقام، بیتابی میکردند. صدای تکبیرها، فرق آسمان را میشکافت.
عطر شهادت در فضا پیچیده و ثانیهها با طنین «لبیک»، به سمت اقامهٔ نماز بر پیکر مطهر رهبر شهید و خانوادهاش میدویدند.
✍ابوطالبی
« تلخوشیرین🌱»
✨وداع با عشق
تهران_۱۴تیرماه_۱۴٠۵
«الصلاة... الصلاة»
صدای تکبیر که در فضا پیچید، دلم ریخت. بغضی که مثل لقمهای خشک و سنگین راه گلویم را بسته بود، سر باز کرد.
انگار بار غمهای دنیا را روی شانهام گذاشتند. دستهایم سنگین شد. به سختی آنها را از کنار صورتم پایین آوردم و نماز را قامت بستم. در رویایِ شبهایم، هرگز چنین روزی را نمیدیدم. من زنده باشم و آقایم نباشد؛ اما تقدیر، این میعادگاه تلخ و شیرین را رقم زد. توفیقی بود که با چشمی اشکآلود، در نماز میت رهبر شهیدم ایستادم.
«الّلهُمَّ إنَّا لا نَعْلَمُ مِنْهُ إلّا خَیْراً
خدایا! ما از او جز خوبی نمیدانیم »
✍ابوطالبی
تاریخ به قدری عجیبه که:
اون شبی که صدام گفت فردا ناهارمو تهران میخورم؛ به خوابشم نمی دید روزی بیاد که به علت تشییع رهبر ایران، کشورشو تعطیل کنن! (؛
هدایت شده از KHAMENEI.IR
25.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
▪️ هماکنون؛ بانگ طوفانی یا حسین (علیهالسلام) در کنار پیکر مطهر رهبر شهید انقلاب اسلامی در مصلی تهران. ۱۴۰۵/۴/۱۴
🏴 #باید_برخاست
🖥 Farsi.Khamenei.ir
«نمیشه باورم🌱»
✨وداع با عشق
تهران_۱۴تیرماه_۱۴٠۵
بالای پلهها خانمی ایستاده بود. با چوبپر زرد رنگ جمعیت را راهنمایی میکرد:
_ خانما بفرمایید! جایگاه آقا سمت چپ. خوش آمدین...!
پاهایم را دنبال خودم از پلهها بالا کشاندم. برعکسِ چشمهایم که عجله داشتند و با ولع و بیقرار، اطرافم را میگشتند. در میان شیون و نالهها نگاهم روی جایگاه قفل شد.
باورم نمیشد. بیاختیار قطرههای گرم اشک از گوشهٔ چشمم سر خورد و روی بافت چادرم نشست. ناخوداگاه فریادم از میان بغضم برخاست:
_ آقا قرار نبود برای اولین بار اینطوری ببینمتون! آقا قرار نبود شما فدای ما بشین...!
دلم میخواست پردهٔ آبیرنگ کنار برود. آقا بیاید روی سِن. درحالیکه دست سالمش را رو به مردم نگه داشته. با همان لبخند شیرین همیشگی. روی ماهش را ببینم و قربان صدقهاش بروم. در هوایی نفس بکشم که آقایم نفس میکشد؛ اما افسوس از تقدیرم... . یک آن تابوت کوچک طفل شیرخوار و ماندن بدنها زیر آفتاب دلم را جای دیگری برد:
«لا یوم کیومک یا اباعبدالله»
نمیشه باورم/که وقته رفتنه
تموم این سفر، بارش/رو شونهٔ منه
کجا میخوای بری؟/چرا منو نمیبری...
✍ابوطالبی
🚨 اگر ضد انقلاب بهتون گفت که مراسم رهبرتون داره از پول بیتالمال انجام میشه و ما راضی نیستیم:
بگید این سهم خودمونه و ما راضی هستیم!
سهم شما رو شاهتون با ۴۰۰ تا چمدان طلا و دلار با خودش برد، بقیش رو هم شما تو ۱۸ و ۱۹ دی با آمبولانسها و ماشینهای آتش نشانی آتیش زدید، شما دیگه تو این بیتالمال سهمی ندارید.