─═हई 🔘📚🌸📚🔘 ईह═─
📖#داستان_زندگی
#اختر
#قسمت_پنجم
چرخیدم علی بود، به روم لبخندی زد، از خجالت و استرس که یه وقت کسی نبینه فرار کردم داخل اتاق، از پشت پرده دیدم که وایستاده و داره بهم میخنده....
اروم گفت: آخه تو که هنوز بچه ای، چرا میخوان شوهرت بدن...
رفت سمت توالت و من هم خنده رو لبهام نشست.
انگار همه چیز خواب بود و کسی نمیخواست بیدارم کنه...چیزی نداشتم که بخوام جمع کنم، چند دست لباس کهنه و رنگ و رو رفته ...دوتا مرد اومدن و عمو گفت که یکیش داماد بزرگشه و میخواد محرمیت رو بینمون بخونه...مصی چادر سفید رو روی سرم انداخت و نشستم، زنعمو علی رو کنار من نشوند و نزدیک گوشمون گفت:خوشبخت باشید ..محرمیت جاری شد زنعمو روی سرمون نقل ریخت و گفت ببینید چه مراسم باشکوهی براتون بگیرم...دیگه افتاب داره غروب میکنه، بلند بشید بریم...من با همون چادر سفید توی سرم راهی شدم مصی از زیر آینه و قران ردم کرد...
چقدر همه چیز یهویی شده بود، حق گفتن که اگه قسمت باشه زبونها بسته میشه...هرچقدر باقر و بقیه رو بغل میکردم، بازم انگار کم بود، هنوز نرفته دلتنگشون بودم ،حس عجیبی بود یه حال و هوای سنگین و دردناک...عمه کلثوم از بغل مصی جدام کرد و گفت:بس کنید انگار کجا میره، کلا یه ساعت تا اونجا راهه، بزار بچه با دل خوش بره...مصی هرچی پارچه و وسایل استفاده نشده بود رو گفت برات میفرستم، نمیزارم دست خالی بری، ولی زنعمو گفت قبول نمیکنه...اولین باری که سوار ماشین شدم، علی پشت فرمون نشست و من و زنعمو که هر دو لاغر بودیم جلو و عمو و دخترها عقب ...تا کجا از آینه عقب رو نگاه میکردم و خانواده ای که فقط سیزده سال کنارشون بودم...
اشک هام میریخت و اونجور عروس شدن اصلا تو باورم نبود...عمو شناسناممو از بابا گرفت تا کارهای محضریشو انجام بده، اون راه انگار برای من سالها طول کشید تا رسیدیم یه در آهنی بزرگ که تا باز شد و وارد شدیم، یه حیاط که بیشتر انگار باغ بود صدها درخت و مرغ و خروس ها که میدویدن،
مرغ و خروس ها که میدویدن از جلوی گاوداری و گوسفندها گذشتیم و علی ماشین رو کنار حوض آبی رنگ وسط حیاط نگه داشت.... یه عمارت آجری بزرگ وسط حیاط بود ،سرتاسر ایوان داشت و پایین پذیرایی و آشپزخونه و اتاق زنعمو و عمو بود، بالا هم پذیرایی مهمون بود و اتاق دخترها...پیاده که شدم پاهام توان ایستادن نداشت، زنعمو به پنجره های اتاقی تو طبقه بالا اشاره کرد و گفت: اونجا بزرگترین اتاق نزدیک چهل متر میشه ،میخوام اونجا رو براتون آماده کنم تا اونموقع کنار مریم و مینا میمونی...
مریم با تعجب گفت: وا مامان مگه میشه تو اتاق ما مگه جا هست؟ خوب بره پیش علی بمونه، اتاق علی بزرگ و جا داره...
زنعمو چشم غره ای رفت و گفت:نشنوم رو حرفم حرف بزنید ،برید بالا...
با صدای بلند صدا زد کسی تو این خونه نیست؟ رحمت فاطی کجایین؟؟؟
رحمت و فاطمه باغبون و سرایدار بودن و آشپز هم داشت زنعمو، کوکب خانم بود که فقط برای آشپزی میومد... دیگه باورم نمیشد عموی تنی من انقدر پول و ثروت داشت و اونوقت بی بی سالها از درد بی پولی نالید...
زنعمو یدونه از اتاق های خالی رو بهم داد و گفت:نمیخوام کنار دخترا بهت سخت بگذره ،اینجا بهتره ،چیزی خواستی خبر بده...کل لوازم من یه بقچه جمع و جور بود ،حتی حوله شخصی نداشتم که بیارم...علی پشت سرم وارد اتاق شد، اتاق جمع و جوری بود ،سرم پایین بود و با ریشه های روسری ام ور میرفتم..
علی روبروم وایستاد، من تا شونه هاش بودم ،لاغر بودم ولی قدم کوتاه نبود... گفت:از من میترسی؟ میشه نگام کنی؟!
آروم سرمو بلند کردم، چشم های روشنش به روم میخندید ...
گفت:چشم هات عسلیه، تنها فرقمون همینه...(چشم هاش آبی روشن بود، شایدم سبز ،اصلا نمیشد تشخیص داد، تو نور هزار رنگ میشد)
به پنجره اشاره کرد و گفت:به حیاط باز میشه، دلت گرفت از اونجا بیرون رو نگاه کن...من هستم چیزی خواستی صدام کن.حق با عمه کلثوم بود ،علی خیلی مهربون بود و با محبت...تا شام همونجا موندم و وقتی صدام زدن ،تازه دیدم که چه خونه با نظمی بود... سر میز غذا میخوردن زنعمو به صندلی کنار علی اشاره کرد و گفت:بخاطر درد زانوم پارسال از شهر خریدم، راحت شدم بشین عادت میکنی...نشستم و شام خوردیم ،چه شامی که حتی نتونستم یه دل سیر بخورم، از بس جو و فضا برام غریب بود...زنعمو و عمو پچ پچ میکردن و بالاخره عمو گفت: سخت نگیر بزار راحت باشن ،ولی زنعمو چنان چشم غره رفت که عمو سکوت کرد...اونشب کلی گریه کردم و دلتنگ خونمون بودم، همون خشت ها،همون سختی ها... با گریه خوابیدم...
چه صبحی بود سر و صداها....رفت و آمدها...
نور از لابه لای پرده به چشمم میخورد، معلوم بود خیلی زوده، ولی بیدار شدم رفتم تو حیاط دست و صورتمو آب زدم و حیاط رو نگاه میکردم ،مرغ و خروس ها اینور و اونور میرفتن ...
https://eitaa.com/eshgomidd
RaghebRagheb - Bi Panah (320).mp3
زمان:
حجم:
10.2M
بی پناه
راغب
𝄠 @eshgomidd 𝄠
موزیک پایانی امشب ❤️