eitaa logo
❤️عـــشــق و امید 💙
1.3هزار دنبال‌کننده
5.4هزار عکس
9.4هزار ویدیو
10 فایل
💠اینجا قرار هست فارغ از هیاهوی دنیاساعاتی حس خوب عشق و امید به شما منتقل کنیم کپی برداری فقط بالینک🙏 @eshgomidd ✅️انتقادات و پیشنهادات خودتون رو به آیدی های زیر ارسال کنید 👇👇 @aMaryam4 🔰 مدیریت وتعرفه تبلیغات 👈 @Hz_12_39_h 🩵
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
─═हई 🔘📚🌸📚🔘 ईह═─ 📖 صدای زنعمو بود که گفت:علی و حاجی رفتن دنبال ثبت عقدتون...خیاط خبر کردم تا صبحونه بخوری میاد...برو خونه رو ببین آشنا شو، قراره یه عمر اینجا باشی...حتی اول صبح هم مرتب و تمیز بود ،چقدر زن مرتبی بود... به یه لقمه نان و یه لیوان شیر گرم اکتفا کردم و گشتی تو حیاط زدم درخت ها پر بودن از میوه سیب سرخ و انگورهای بی دونه، چقدر سیب هاشون طعم خوبی داشت...خیاط اندازهامو گرفت و همش به سلیقه زنعمو سفارش گرفت... حق هم داشتن من رو چه به نظر دادن، من که از دنیا فقط اون خونه و کوچه های خاکی رو دیده بودم...نزدیک ظهر بود که عمو و علی اومدن مریم و مینا تا لنگ ظهر خوابیده بودن و اون روز هیچی بهتر از اون نبود که برای مریم خواستگار اومد و زنعمو میگفت از پا قدم منه...انگار عروسی بود ،مریم خوشحال بود و داشت از خوشحالی گریه میکرد‌.. همین که خواستگارش جوون بود و زنش مرده بود خیلی براش خوب بود... همه خوردن و رفتن و من موندم و سفره غذا، از همون روز اول باید کار میکردم سفره رو جمع کردم، ظرفهارو فاطمه برد...  علی اومد داخل و گفت:میتونی چند دقیقه بیای کارت دارم؟ تعجب کردم! یعنی چیکارم داشت؟! دنبالش رفتم وارد اتاقی که قرار بود برای خودمون باشه شد و گفت:اون لباسارو برای تو خریدیم ،ببین اگه میپسندی بپوش و اینارو عوض کن...انگشتهاشو بین انگشت هام گذاشت و گفت:از اینجا خوشت میاد؟ با سر گفتم بله... ادامه داد اختر تا قبل اینکه ببینمت خط و نشونمو کشیده بودم که اگه نپسندم همه چی رو بهم بزنن ،ولی وقتی دیدمت مگه میشد...حق با عمه بود تو واقعا خوشگلی...من برای اینکه خوشبخت باشی تمام سعیمو میکنم. با صدای زنعمو سر مو برگردوندم،زنعمو اومد داخل و گفت:همه کارا عجله ای شده! بابات میگه پنج شنبه جمعه عروسی بگیریم ،از دیشب داره دم گوشم هی حرف میزنه ، میگه نمیشه دهن مردمو بست...بعدازظهر میرم وسایل اتاقتون رو بگیرم، مهمونارو بابات دعوت میکنه خبر داری که خواستگار اومده واسه مریم، اگه بشه!خدایا چه پاقدمی داره عروس... هرکسی گرفتار یه کاری بود جواب مریم مثبت بود و زنعمو گفت بعد از عروسی ما ،میفرستنش خونه شوهر... چه شور و شوقی بود ...مریم تو شوق ازدواج و منو علی تو فکر زندگیه خودمون...تا فرصت پیدا میکرد برام یچیزی میخرید و دور از چشم بقیه بهم میداد و تمام اون غربت و تنهایی رو پر کرده بود... چه اتاقی چیده بودن برامون، تو خوابم نمیدیدم همچین اتاقی قسمتم بشه، بعد از اون همه تلخی بالاخره خوشی اومده بود...اتاقو پرده های توری و فرش دست بافت رو نگاه میکردم، رو بالشتی های مخمل و ساتن چقدر قشنگ بودن ...لباسی که برام خریده بودن تنم بود، یه پیراهن قشنگ سورمه ای،روسری سورمه ای قواره بزرگ... علی گفت:خوشت اومد؟ گفتم:ممنونم خیلی قشنگه... کنارش آرامشو امنیت داشتم... گفت:از اینکه کنار منی خوشحالی؟؟؟آروم گفتم:چرا نباشم؟ مرد مهربونی مثل تو! مگه من دیگه چی میخوام از دنیا؟ گفت:چه رنگی داره موهات! چرا همیشه میبافیشون؟ زنعمو اومد داخل،صدای سرفه اش به ما فهمدند اومد‌ه،باز بعد چند ثانیه از اتاق بیرون رفت.. علی خندید و گفت:تا دیروز میگفت زن بگیر حالا مثل سایه داره دنبالم میکنه...صدای خندمون اتاق رو گرفت... کم کم روز مراسم رسید، مهمونا اومدن و هیچ چیز قشنگتر از اومدن خانواده ام و عمه کلثوم نبود...حیاط رو چراغونی کردن، تو بزن و بکوب ، زن آرایشگر صورتمو اصلاح کرد و ابروهامو برداشت، زمین تا آسمون قیافه ام عوض شد ،چه خوب که مصی بود و کنارم بود ‌.....رو سرم چادر انداختن و خواهرای علی با دایره علی رو آوردن داخل... آرایشگر انعامشو از علی گرفت و چادرمو برداشت.... نقل و نبات بود که روی سرم میریختن و علی خجالت زده از زنها بیرون رفت.... مصی سرمو بوسید و گفت:چه قشنگ شدی هزار ماشاالله... بعدازظهر شیرینی خوران و چادر بری بود، زنها چادرمو اندازه سرم بریدن... مصی کنارم نشسته بود و آروم گفت:چه خونه زندگی دارن، ان شالله همیشه خوشبخت باشی،اخلاق این زری چطوره؟ آروم گفتم:تا امروز که خیلی خوب بوده، من بدی ندیدم.... زنعمو طلاهامو نشون مهمونا داد و به دست و گردنم انداخت...مصی و عمه اونشب تو اتاق پیش من موندن و تا ساعتها گفتیم و خندیدیم...صبح صبحونه رو تو اتاق خوردیم که فاطمه اومد دنبالم و گفت:علی اقا میخواد ببیندتون، گفت برید تو حیاط...روسری سرم انداختم و رفتم پایین ،علی تا منو دید گفت:میای بریم من کت و شلوارمو از خیاط بگیرم؟شوکه شدم و گفتم:منم بیام؟ایرادی نداره؟ علی گفت:بیا بریم چقدر خجالتی هستی... دنبالش راه افتادم، در جلو رو برام باز کرد و گفت:بشین بریم و راه افتادیم..خندید و گفت:مگه کسی هم میتونه برای من تصمیم بگیره؟ همه جا ثبت شده که تو زن منی ،از کی میترسی؟؟https://eitaa.com/eshgomidd
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا